انباشتگی ، ویکیپدیا ، کیج و دیگر هیچ



Old_radio


۱

اوایل دهه هفتاد در یکی از خیابان‌های فرعی اطراف میدان ولایت‌فقیه ارومیه (مرکز‌شهر) قهوه خانه‌ای در طبقه دوم بود که من گاه‌گاهی به آنجا دعوت می‌شدم برای چایی که بهانه بود. با یک جمع ۵ یا ۶ نفره. بعد از ظهرهای گرم تابستان نمی‌توانست عرق ما را در بیاورد اما بحث‌های داغ ادبی و شعر چرا. بعد‌ها آن جمع به قهوه‌خانه‌ای در خیابان منتظری (شاپور سابق) مهاجرت کرد. و تعداد نفرات روز به روز بیشتر شد. بعد از تمرینات تئاتر، بعد از جلسه دوشنبه‌های انجمن ادبی شعر جوان که در مقابل انجمن غزل خوان‌های گل و بلبلی شکل گرفته بود، بعد از پیاده روی‌ها و بحث‌های طولانی. بعد از....
صاحب قهوه خانه مردی ۵۰ یا ۶۰ ساله بود بنام سلطان. قهوه خانه میان چند گاراژ حمل و نقل و تخلیه بار قرار گرفته بود. آن روز‌ها گاراژ‌های تخلیه بار به اطراف شهر رفته بودند و از راننده‌هایی که برای صبحانه املت سفارش دهند خبری نبود.  رونق کسب و کار سلطان کساد شده بود. هر چند الان که فکر می‌کنم می‌بینم سلطان را با کسب و کار رابطه‌ای نبود. او بود و قهوه خانه و یک رادیویی  بزرگ و قدیمی متعلق به دهه ۳۰ یا ۴۰ که با آن به آهنگ‌های عربی و یا ترک کافه‌های ارزان گوش می‌داد و‌گاه گاهی هم اخبار آن ور آب. در این حین بود که سرو کله آن جمع ۵ یا ۶ نفری از خیابان فرعی اطراف مرکز آنجا پیدا شد و با افزایش تعداد نفرات کسب و کار سلطان رونقی دوباره گرفت.  با اینکه از حرف‌هایی که میان آن جمع ردوبدل می‌شد سررشته‌ای نداشت  با تک‌تکشان  ارتباط برقرار کرده بود و و می‌دانست که ساعت آمدن هرکدامشان کی است. ابراهیم و پروانه، خلیل، افشین، دومان،. هرکدام را هم گم می‌کردی می‌توانستی از سلطان سراغشان را بگیری و پیدایش کنی.  بعضی‌ها را هنوز میبینم  ، بعضی‌ها  به دلایلی کم هستند یا کلاً نیستند و بعضی که  به دلایلی  رفته‌اند.
وارد قهوه خانه که می‌شدی می‌توانستی اسامی نامآنوس و اجنبی مانند نیچه، هایدگر، دریدا، فوکو، هگل، فروید و … یا اصطلاحاتی مانند روشنگری، مدرنیته، پست مدرنیته، فرمالیسم‌روسی، پدیدار‌شناسی، شالوده‌شکنی، متافیزیک حضور، روانکاوی و چند ده اصطلاح دیگر را بشنوی.. حرف سر کتاب بود و شعر و یا فلان مقاله از آدینه که آن روز‌ها روی `پیشخوان بود و یا گردون ، دنیای سخن و تکاپو که هر شماره جدیدشان گونه‌هایمان را سرخ می‌کرد. بعداً کارنامه آمد و چند تای دیگر که اکنون نیستند مگر در آرشیو خاک خورده‌ها و علاقمندان آن روز‌ها. شعر‌خوانی هم بود و حرف از پروست و کافکا و هزار بحثی که آخرش به ادبیات ختم می‌شد و میرفت تا غروب  که کم کم سر سلطان خلوت می‌شد و هیچ‌کس نبود تا فردا که عصر بشود و دوباره …
از آن جمع حداقل ده نفر بودند که واقعاً می‌خواندند. و کسانی هم که اصلاً نمی‌خواندند اما بودند که باشند. کتاب هم می‌خریدند. آخرین نسخه‌ها و ویرایش‌ها را هم می‌گرفتند. کتابخانه‌شان پر بود. اما مانند سیب‌های یک بار گاز زده که فقط مقدمه‌شان را خوانده بودند. حق هم داشتند. آن روز‌ها خواندن بابک احمدی سخت بود. دریدا سخت بود و خیلی‌های دیگر. زور هم بالای سر کسی نبود اما حداقل ۳۰ درصد آن جمع می‌خواندند. و این کم نبودکه هیچ، فوق العاد بود


۲
چند وقت پیش طی سفری یک روزه به یکی از شهرهای اطراف در کتابخانه دوستی عزیز که دستی در عکاسی دارد بوی آشنایی به مشامم رسید. اسم‌ها بزرگ بودند.‌‌ همان اسم‌هایی که روزگاری در گوش سلطان هر روز زمزمه می‌شد: هایدگر دریدا، فوکو، بارت و خیلی از بزرگان دیگر کتاب‌ها به طرزی ماهرانه چیده شده بود. با رنگ بندی‌های خاص. دوست داشتی داشته باشیشان. اما کتاب‌ها را که تورق می‌کردی آن بوی قدیمی به سراغت می‌آمد. بوی سیب‌های یک بار گاز زده و یا اصلاً گاز نزده. ترو تازه بودند. دریغ از لکه جوهر خودکاری قی کرده و یا عرق دستی و یا اصلاً نیم خطی که بر جمله‌ای تأکید کند و یا یادداشتی کوچک. دوستم تند تند از همه جا حرف می‌زد. از آخرین فیلم‌هایی که در اسکار جایزه گرفته بودند. و از گروه موسیقی تازه‌ای که در سبک newage اسمی به هم زده بودند. تند تند و تند. می‌گفت و می‌گفت و من همانطور ماتم برده بود از این همه تلنبار  و …
چند دقیقه گذشته بود و دوستم که حواسش پرت شده بود اسم آخرین قطعه را یادش رفته بود و به یاد هم نیاورد و آخرش ساکت شد. حرف به کتابخانه‌اش کشید و سکوت طولانی‌تر شد و کشدار:
 - می‌دانی که این روز‌ها همه گرفتاریم. واقعآ وقت نمی‌کنم همین که ایمیل‌هایم را چک کنم و یا در فیسبوک سرو گوشی آب بدم. راستی عکس پروفایل فلانی را دیده‌ای؟‌‌ همان که …
 دوربین جدیدش را هم نشانم داد با چند لنز فیکس که نزدیک به شش-هفت میلیون برایش آب خورده بود. از مزیت آن کمپانی برایم گفت و اینکه در TIPA 2012 چند جایزه گرفته است و سنسور دوربینش که اول شده بود. به عکس‌هایش که رسیدیم زیاد طولی نکشید. چند عکس از غروب آفتاب و چند تای دیگر از زباله‌های بیرون شهر که این روز‌ها در تمام گالری‌های آنلاین می‌شد لنگه‌شان را پیدا کرد. همین. چکار کند بیچاره. گرفتاری این روز‌ها و فیسبوک و ایمیل و یک کتابخانه که به انبار سردخانه سیب و یا سیب‌های یک بار گاز نزده می‌ماند. دوستم از قانون طلایی و لایتغیر TEAX هم گفت و کلی از مگاپیکسل دوربینی که قادر بود سوسک حمام را به اندازه گودزیلای ژاپنی و دایناسورهای عصر ژوراسیک بزرگنمایی بکند، دریغ از یک گرین ناقابل.
متأسفانه اوضاع اکثر ما- بچه‌های عکاسی این روز‌ها همین است. انباشتگی کیج (نسخه ارزان) و وب گردی‌هایی که به ولگردی بی‌هدف ختم می‌شود. اسفناک و انباشته از چیزهایی که امیدوارم روزی به درد بخورد. هرچند من هنوز به آن آفتاب هم مشکوکم. چه برسد به …اکثر ما (بچه‌های عکاسی) کتاب می‌خریم. زیاد هم می‌خریم.با این همه فقط می‌خریم. امروز محسن بایرام‌نژاد از آمار فروش چاپ‌های چندم یک کتاب در باب عکاسی گفت. نزدیک به سی یا چهل هزار نسخه از یکی. آمار فوق‌العاده بود. هرچند هر دو به این نتیجه رسیدیم و می‌دانستیم که حتی صد نسخه از آن چهل هزارنسخه گاز نخورده‌اند و بقیه به قماش آن سیب‌های گاز نزده و‌ تر و تازه پیوسته‌اند. اوضاع سواد ما هم داستان اسفناک‌دیگری است. چند اسم گنده مثل سیندی‌شرمن ، نچوی ، کارتیه برسون ، جستجوهای گوگلی و سوادهای ویکیپدیایی و دیگر هیچ .



3333



۳
چند سالی است که از خیابان منتظری پیاده عبور نکرده‌ام. حالا دیگر آن خیابان یکطرفه شده است. می‌دانم اوضاع سلطان رو به راه نیست. البته نمی‌دانم هنوز زنده است یا نه. بعید می‌دانم زنده باشد. دلم برای سلطان لک زده است. و برای آوازهای ارزان آن رادیوی قدیمی .

محمدرضا چایفروش [ ۱۵ مرداد ۱۳۹۱ ]

درد دل وحشتناکی بود ... وای کاش بعضی چیزا مد نمشد!!!!!!!!!!!
................
پاسخ : آری کاش نمی‌شد آقای چایفروش عزیز!


فاطـــمهانتــــظار [ ۱۵ مرداد ۱۳۹۱ ]

هنوز قهوه‌خانه در انتـظار شماست...


رضا محکم [ ۱۴ مرداد ۱۳۹۱ ]

درود علیرضای مهربان
حرفهایت بر دل نشست گویی ورقی از دفتر خاطرات خود را خوانده ام راستش حال روز این روزهای من هم خیلی خوش نیست غباری که نه فقط بر کتابهایم که بر دل و دوربینم نشسته ...
زمان طی می شود و من از کتاب هایم دور تر حس نوستالوژیک از حسرت ارتفاع کودکیم با کتابخانه پدر ..... کاش بیش از این کوچک نشوم.... بدرود
پاسخ : دور شود این غبار از رضای عزیز


محمدرضا امتنانی [ ۱۳ مرداد ۱۳۹۱ ]

سلطان و آن قهوه خانه و آن خیابان منحصر به شهر شما نیست . این تکرار تاریخ است با همان داستانی که شما نوشتید و دستکم بیش از یک قرن است که در این سرزمین در حال تکرار است و هر زمان بنوعی دیگر
......................
پاسخ : جناب آقای امتنانی عزیز سلطان و قهوه‌خانه برای من به سان استعاره‌ای است که در فرهنگ این مرز و بوم لحظه به لحظه کمرنگ‌تر می‌شود.


روح اله ایزدشناس [ ۱۳ مرداد ۱۳۹۱ ]

سلام علیرضای عزیز

چندشب پیش برایتان پیغامی گذاشته بودم؛تا گپی.میخواستم از سنگینی مبهمی که چندی ست بردلم نشسته بگویم.
راستش میخواستم کمی برایت بگویم ،تاشایدمفرّی،برای خودم.تکرارچه زودباعث عادت می شودوچیزهای تکراری،عادّی.
نمی دانم چرا مدتی است از دیدن برخی سایتهای عکاسی ،خیلی زودخسته میشوم (آنها که روزی مایه آموزش وتبادل نظربودند). گاهی ازعکاسی کردن هم ...
امروز صبح صفحه ی وبلاگ ات راکه باز کردم .انگار دردم را به تو گفته باشم تازه ترش کردی .علی جان!متن زیبایت بردلم سنگین افتاد.مگرتو میدانستی من میخواهم باتو درد دل کنم از این همه تکرارودرجازدن درعکاسی .وافتخارکردن .
تکراریک حرف وهمان ایده فقط با عوض کردن لباس حتی بی پیرایش یا افزونه ای از جنس هنر ودانش...کاش روزگاری دور من هم در جمع شما بودم .مدتی است نمیدانم عکس چه ؟ عکاس که؟ومن درپی چه ؟ سرچشمه ی ناب آرامش ام که با گرفتن عکسی که گاهی فقط خودآن را زیبا میدیدم چه زوددرهجوم تکرارندانستن،خشکید .نوشته ات راکه خواندم،عزلت گزین ترشدم..احساس میکنم بادوستان بی زبان راحت ترم. وبازهم سپاس برای خاطرنشان کردن آنچه که مایه دردوفقر بسیاری ازعکاسان حرفه ای و من به اصطلاح عکاس است.
.........................
پاسخ : جناب دکتر ایزدشناس عزیز از یادداشتت دلم گرفت. میدانم این دلتنگی از چیست . بارها مزه آن را چشیده‌ام . داروی این دلتنگی فقط تولید است در هر وادی و هر گونه که باشد. تولیدی که راه به امر زیبایی‌شناختی ببرد .راه به تجربه ای که ترا از حصارهای نمادین رها سازد.
همیشه شاد باشی دوست بسیار بسیار خوبم.


حسین اسماعیلی [ ۱۳ مرداد ۱۳۹۱ ]

درود
آنچه به زیبایی تمام نقل شد اگر با خود رو راست باشم حکایت حال و احوال این روزهای من است که کمابیش به همین کارها که ذکر شد مشغولم و این زنگ بیدارباشی است.................
پاسخ : حسین عزیز حلقه گمشده همه ما جسارتی است که در صداقتمان به شدت جایش خالیست. این فروتنی و صداقت تو ستایش برانگیز است.هرچند به شخصه میدانم که با این نگرش پویا و جستجوگر تا مقصد راه زیادی نداری. همیشه موفق باشی


کیارنگ علایى [ ۱۳ مرداد ۱۳۹۱ ]

نوشتار بسیار زیبایى بود و حدیث دل. روایت نوستالژیک، همراه با گزندگى خاص مطالبتان. با ادبیاتى بسیار جذاب و خواندنى. سپاس
پاسخ : سپاس مهر و لطف بی پایانتان آقای علایی عزیز


zahra darvishian [ ۱۳ مرداد ۱۳۹۱ ]

زمان مهربان است،
او ما را پیر و فرسوده خواهد کرد.
- Sara Teasdale


کسری کاکایی [ ۱۳ مرداد ۱۳۹۱ ]

درودبرعلیرضای باصفا وعزیز
گفتی مکه وکردی کبابوم...
شاید چندسالی هست سوالی برایم پیش آمده والبته با چندنفر از بزرگان ادبی وهنری شهرمان درمیان گذاشتم والبه جوابهای متفاوتی شنیدم ولی درکل به یک جمع بندی رسیدم
سوال من این بود که چرا محصول هنری وادبی یا انسان بزرگی که باهر اثرش به آدم ایده والهام بدهد نیست (منظورم نسل امروزجهان است )
ومثلا چه درسینما وچه ادبیات وشعر وهنرو...کسی ظهور نکرده (البته به نظر من)وهرچه کارناب است متعلق به دهه های طلایی از40 تا80میلادی است البته کاری به استثناها ندارم که اندک است
درایران هم همین داستان هست چه غولهایی که آمدند(دران سالهایی که اشاره کردم)چه درموسیقی وادبیات که نگو ونپرس...
بهرام بیضایی حرف درستی زد گفت دربین مردم قدیم(مثلا عوام )که حتا خیلی هایشان سوادخواندن ونوشتن راهم نداشتند مثلا شاهنامه سینه به سینه دربین مردم میگشت حتاکشاورزان باان همه گرفتاری شاهنامه ویا غزلیات حافظ وسعدی وداستانهای کلیله ودمنه و...سینه به سینه میگشت واین خودش سواد است ولی امروز سواد وآگاهی مردم اخباریست مثلا از تلویزیون یاماهواره میبیند و کسی به خوداجازه نمی دهد منابع را خودش پیدا کند نهایتش خواندن روزنامه است
ولی جدااز گفته های اقای بیضایی عزیز من به این نتیجه رسیدم دران دهه ها که ماانها راطلایی میخوانیم ریتم مدرنیته وتکنولوژی و رشد آن با ریتم انسانها فوق العاده همخوانی داشت وما هر محصول فرهنگی رو باحوصله وانتخاب درست با توجه به روحیه مان جذب میکردیم وصاحب بینش میشدیم ومثل امروز خروارها اطلاعات شنیداری ودیداریکه ازهمه طرف به ما هجوم میاورند را حریصانه جمع نمیکردیم
البته دلیل ناب بودن ان سالها شاید به نظر من وجود صلح وآرامشی دردنیا بود که بعداز جنگ جهانی حکمفرما بود ومردم قدر این آرامش رو دانستند ونتیجه اش خلق اینهمه شاهکارهاست که بسیاری از ما هنوز اندر خم یک کوچه اش هستیم.
ببخشید مطلب زیبای جذاب شمارو بااین پرحرفی خراب کردم
..................................................................................
پاسخ : کسری عزیز تمام آنچه گفتی چیزی است تحت عنوان تفاله های صنعت فرهنگ که فیلسوفان مکتب فرانکفورت و در راس آن تئودور آدورنو و ماکس هورکهایمر بدان مفصل پرداخته اند . و در این میان بی شک کتاب بی نظیر و خواندنی دیالکتیک روشنگری با نقدی بی مثال از مدرنیته بسیار راهگشاست. آنچه ما اکنون با آن مواجهیم نه خود فرهنگ که نسخه جعلی و مجازی آن است. به واقع اکنون پدیده هایی مثل اینترنت ، ویکی پدیا و ... نه در حکم ابزاری ارتباطی که به عموان گفتمانی مستقل در اذهان ما جا خوش کرده اند. به زعم بسیاری همان مشروطه نیم بند ما هم نتوانسته تجربه خردباوری و عقلانیت را در ما نهادینه کند. یعنی ما نه در بستر مدرنیته واقعی که با مظاهر گول زننده و کاذب آن دست و پا می زنیم. و متاسفانه در میان خیل گونه های متفاوت هنری این بچه های عکاسی هستند که در دام آن گرفتار آمده اند. بچه های ادبیات و تئاتر ، نقاشی و موسیقی میخوانند بچه های سینما هم چرا که در رابطه ای ادبی با هنر خود به قرار دارند. اما اکثر عکاسها میخواهند فقط ببینند. و بیشتر درگیر دوربین خود هستند تا جهان بیرونی و عکس ها و چرایی شان.


مهدی فروغی [ ۱۳ مرداد ۱۳۹۱ ]

خیلی وقت پیش مطلبی را از جناب بابک احمدی در حرفه: هنرمند خواندم، شمای ناواضحی از آن در ذهنم هست، ولی بنظرم بی ارتباط با مساله ای که شما عنوان کرده اید نیست. بنا به فهرست سایت حرفه:شماره سی و یکم، «مقام فلسفه در کار عکاس»
پاسخ : مرسی آقای فروغی . بله چندان بی ارتباط نیست هرچند در افقی متفاوت


حمید سبحانی [ ۱۲ مرداد ۱۳۹۱ ]

بد نبود و به آن اضافه شود که سیبهای گاز نزده ای که از روی مد روز شدن با لیستس در دست خریداری شده اند و الان گوشه ای خاک می خورند


موسا بلبله [ ۱۲ مرداد ۱۳۹۱ ]

علیرضای عزیز
چقدر خوب واقعیت تلخ،فراگیر و تاسف بارِ وجودهای نادانا اما پر ادعای امروزهایمان را نوشته ای .. ظرف دیروز و امروز از تو و کاوه دو پست خوانده ام با دغدغه ای مشترک برای هر سه ی ما.
خرسندم برای بودنت.
این را بخوان: http://www.kavehpix.blogfa.com/post-736.aspx
پاسخ : ممنون دوست خوبم روایت این روزهای ما داستانی است که در هر کوی و برزن بازروایت میشود.


پروانه [ ۱۲ مرداد ۱۳۹۱ ]

بیهوده نیست که این روزها دوروبر قهوه خانه سلطان زیاد پرسه میزدم! چیزی گم کرده ام مثل نگاه کسی برپشت گردنم که گاه دلتنگم میشد و دلتنگش و بهانه چای بالا می گرفت. بماند که من سلطان را در خلوت دم دمای ظهر ان قهوه خانه بعد ازتمام شدن شیفت شبکاری بیشتر دیده بودم تا جمع غروبهای انجا اما چه بی شباهت بود ان فضا با این انبوه بیشمار جماعتی فانتزی که پشت ویترینهای رنگارنگ اینترنت بر شیشه ماسیده اند ، کلماتی که حجم دهان برنمی تابد، فهم چند ثانیه ای و تکرار ونشخوار نواله های ناگزیرو پس دادنش نجویده که فرصت جویدن نمانده است ،«مبادکه قافله بی ما رود».

علیرضای عزیز، برای چون منی که شاهد پوست انداختن ها وعطش سیری ناپذیر به خواندن ان خیل انگشت شمار بوده ام تشخیص این «برهوت دانایی» سخت نیست، هنوزهم ان تعداد(که کاسته تر هم شده اند) تنها اما بکرمانده اند - قماربازان ِ همیشه بازنده ِ شرافتمند- کم می نویسند، کم کارمیکنند اما تاریخ مصرف ندارند. « تاریخ مصرف » بر اجناسی حک میشودکه بطور فله ای در یک مرکز تولیدی تولید می شوند، جنس خانگی تاریخ مصرف نداردهمچنانکه اسم ندارد. به نظر می اید ما در ناخوداگاه فرهنگی خویش یک حلقه زائد داشته باشیم : « دانایی ِ مادرزادی ِکل »که اندیشیدن راتن پرورمی کند و نادانی را گستاخ.
پاسخ : پروانه عزیز ! آن روزها برای همه پینوکیوهای خطاکار یک فرشته مهربان بود که با همه احساس همدردی میکرد. و سنگ صبور همه بود. هرچند می‌دانم که او هیچگاه دردش را برای کسی نگفت و هیچگاه نخواهد گفت. چرا که او آن درد را به صد هزار درمان ندهد .
و او کسی نبود جز پروانه ای که حضورش همه جا درمانگر بود و عطراگین


فرهاد [ ۱۲ مرداد ۱۳۹۱ ]

بگذار فکر نکنیم


:
:
:
:
:
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.