چرا من یک عکاس خبری نیستم


۰

حادثه زلزله آذربایجان‌شرقی از‌‌‌ همان دقایق آغازین وقوعش مرا در خود فرو برد. نمی‌توانستم به دوربینم فکر نکنم. انگار جاذبه‌ای در دوربین عکاسی مرا به سوی خود می‌کشید. شاید‌‌‌ همان شیطنتی بود که سونتاگ و آربوس از آن سخن می‌گویند. گویی هر جا واقعه‌ای وحشتناک رخ دهد عکاسی به خود اجازه می‌دهد در آنجا حضور داشته باشد. نهایتاً بعد از چندین ساعت به دلایلی فهمیدم نمی‌توانم برای عکاسی به آنجا بروم. پرسشی که مرا در این تأمل همراهی می‌کرد پرسشی بسیار ساده بود:
«اگر عکاس نبودم یا بهتر بگویم اگر درگیر عکاسی نبودم  چه واکنشی به این رخداد نشان می‌دادم؟»
آیا با برداشتن کارت اعتباریم برای واریز وجهی ناچیز به اولین بانک و شماره حساب‌های اعلامی از طرف تشکل‌های غیر دولتی می‌رفتم؟ یا بابرداشتن چند قلم از لوازم اضافی مثلآ چند پتو و یا ظرف و ظرف آشپزخانه به سمت اولین ایستگاه جمع‌آوری کمک‌های مردمی می‌شتافتم ؟ کدام واکنش می‌توانست درد ناشی از شوک خبری ویرانی روستا‌ها و  چند صد نفر کشته‌شده را در درونم التیام ببخشد؟ در هر حال هرچه بود در این مدت به آنچه اطمینان داشتم این بود که حداقل برای عکاسی نمی‌توانم به آنجا بروم. کلماتی پی‌در‌پی در ذهنم در رفت‌و آمد بود. کلماتی که‌‌‌ رهایم نمی‌کرد. کلماتی از جنس تردید یا کلماتی برای توجیه تردید. نمی‌دانم اما هرچه بود تا ساعتی بعد تمام تردید‌ها به کنار رفت و واژه‌ها در دستورزبانی منظم ساعت ۳ نصف شب به سراغم آمد فقط نکته‌ای که باید بدان اشاره کنم این است که آنچه در پی خواهد آمد  بی‌احترامی و تخطئه کار مقدس دوستانی که به جای اینکه از غروب آفتاب ، ساحل دریا و یا گلبرگ‌های گل رز باغچه پشتی عکس بگیرند، همت کردند و  در این گرمای سوزان تابستان رنج سفر به جان خریده و برای ثبت و نمایش این فاجعه انسانی شتافتند نبوده و نیست. این‌یادداشت صرفآ تأملی است شخصی در مواجهه با واقعیتی که پیش روی نگارنده پدیدار شد و نتایجش بعد از نصف شب بی‌اختیار روی کاغذ‌های سپید دفترش جاری شد و صرفآ در امتداد یک فکر شخصی در حوزه‌ای شخصی رخ داده و قصد، نسخه پیچی و  تعمیم به هر فرد و جریان بیرونی نبوده و نخواهد بود.


in_zan_harf_nemizanad

این زن حرف نمی‌زند، عکس : از بابک برزویه

۱
چند سال پیش یکی از همکارانم از من خواست تا بلوتوث موبایلم را روشن کنم برای یک سورپریز : چند ویدئوی جالب و دیدنی که همیشه در بساط داشت. فایل‌های دریافتی را که برای تماشا گشودم باورش کمی مشکل بود. آنچه می‌دیدم تمام سلول‌های بدنم را مورمور کرد. عرق سردی تمام وجودم را فراگرفت. نای ایستادن نداشتم و تمام بدنم در دم کرخت شد. حتی نمی‌توانستم چشم از تصویر بردارم. مانند کسی که مجبور است به صلیب کشیده شدن مسیح را از بدو بالا رفتن از جلجتا تا کوبیدن میخ بر کف دست‌ها و گذاشتن تاج خار بر سرش تماشا کند. (بدون شک نگاه کردن به مصلوب شدن مسیح از درد خود مسیح رنج‌آور‌تر و دردناک‌تر است. جایی که محکوم به نگریستن باشی گویی به زعم لاکان این تو نیستی که به درد خیره شده‌ای این درد و رنج است که به تو خیره شده است و تو را در مغاک خود فرو خواهد برد) تماشای این دو ویدئو تا یک هفته مرا برای استراحت راهی منزل کرد: بریدن سر یکی از سربازان ناتو توسط ابومصعب زرقاوی رهبر سابق شاخه نظامی القاعده در عراق و سلاخی اعضا جسدهای خردیداری شده در یکی از لابراتوارهای آموزش کالبدشکافی در یکی از دانشگاه‌های پزشکی یکی از کشورهای اروپایی.
هنوز هم بعد چندین سال یادآوری آن دو ویدئو پاهایم را سست می‌کند. اینکه تماشای واقعیت بیرونی چقدر می‌تواند وحشتناک باشد. این تأثر باردیگر در یکی از سکانس‌های فیلم این زن حرف نمی‌زند ساخته احمد امینی نیز  تکرار شد. البته نه به شدت قبل : شوهر برای اینکه بتواند مقداری موارد مخدر تهیه کند زن خود (‌لاله اسکندری) را در اختیار یکی از دوستانش (حامد بهداد- فروشنده مواد) قرار می‌دهد. کل این سکانس با دوربین روی دست فیلمبرادری شده َ همراه با جامپ‌کاتهایی نامرسوم و تصویری با اعوجاج و دکوپاژی به ظاهر ناشیانه اما به شدت واقعگرا و خرد کننده. همین سوتی‌های آگاهانه تکنیکی توانسته بود این سکانس را به یکی از واقعگرا‌ترین سکانس‌های تاریخ سینمای بعد از انقلاب تبدیل کند. اگر کارگردان همین سکانس را با دکوپاژی شسته‌رفته و محکم می‌ساخت تمام سنگینی و واقعگرایی ناشی از انزجار آن فرو می‌ریخت. چرا که تکنیک آگاهانه واقعیت را با افزونه‌های تکنیکی در جهت تصویر کردن  تراژدی دهشتناک قربانی می‌کند. به گمانم همین مورد در باب عکاسی خبری که داعیه نمایش واقعیت یا بازتاب آن را دارد نیز به شدت صدق می‌کند. آگاهانگی نسبت به عکاس بودن ناگزیر با تزریق بلوغ تکینیکی بخش وسیعی از واقعیت را به نفع نبوغ تأیف قربانی ‌می‌کند و دقیقاً از همین روی آماتور‌ها و یا کسانی که حرفه‌ای به عکاسی نگاه نمی‌کنند و یا حداقل در لحظه عکاسی سراسیمه و دستپاچه بدون سواد بصری و تکنیکی عکس می‌گیرند موفق‌ترین عکس‌های خبری را ثبت می‌کنند. ترکیبی بد اما به شدت  وفادار به واقعیت. کسانی که نه از تعداد جشنواره‌های بنیاد FIAP آگاهند و نه از جایزه جهانی WORLD PRESS PHOTO چیزی می‌دانند. شاید کمی اغراق‌آمیز به نظر برسد اما به گمانم هیچ عکاس خبری وفادار به واقعیت در دنیا وجود خارجی ندارد. بهترین عکس‌های خبری توسط اشخاصی گرفته می‌شود که گمنام هستند و در مفهوم کلمه نمی‌شود به آن‌ها عنوان عکاس  اطلاق کرد، دوربین حرفه‌ای ندارند و  عکس‌هایشان را با دوربین‌های آماتور و در بهترین حالت با موبایل و اتفاقی و بدون برنامه قبلی و از پیش‌تعیین شده ثبت می‌کنند.
حال برگردیم به دو ویدئویی که در بالا ذکرش رفت. بعد‌ها نیز مجبور شدم آن دو ویدئو را مجدداً ببینم . اما با هر بار دیدن و یا یادآوری دوباره، میزان درد و انزجار ناشی از واقعیت قبض شده در هر دو صحنه به شکل عجیبی در من کاهش یافت: فرآیندی اتوماتیک و خودکار شده که لاجرم منجر به تحلیل میزان درد و رنج نهفته در ذهن می‌شود. با این همه هم  ویدئوها  و هم سکانسی از یک فیلم که چه بسا غیر واقعی و خیالی و زاییده ذهن فیلمنامه نویس یا کارگردان باشد از خود رخداد واقعی بسی کوچک‌تر و تخفیف یافته‌ترند. چه خود رخداد بسی هولناک‌تر و دردناک‌تر و درد ناشی از آن غیر قابل درمان.
ماهیت رسانه‌ای، دو بعدی و مکانیکی عکاسی و فیلم ایجاب می‌کند که شدت هولناکی رخداد به شکل قابل توجهی کاهش یابد. ‌‌‌ همان قلت قابل کنترلی که با برش لبه‌های تیز واقعیت بیرونی آن را به موجودی اخته و دست و پا بسته تبدیل می‌کند. هرچند آثار و شدت آن حتی در اندازه کوچک نیز باقی بماند. در هر حال این ماهیت عکاسی است. غیبت رخداد واقعی و جایگزینی آن با شمایلی بصری. در واقع این تقلیل و کم کردن‌‌‌ همان میل به نمادین کردن امر متراکم است. فرقی هم نمی‌کند چه هولناک باشد و چه لذتبخش.


11septembr

واقعه یازده سپتامبر ، عکاس ناشناس


تصاویری که از واقعه یازده سپتامبر ثبت و به همه جای دنیا مخابره شد میزان تراکم هولناکی واقعه را به جز کسانی که مستقیماً در واقعه حضور داشتند در نگاه بینندگان تلویزیونی در حد یک مولتی‌مدیای رسانه‌ای چند دقیقه‌ای رقیق کرد. خیلی‌ها که برخورد هواپیما‌ها به برج‌های دوقلو را از طریق بخش‌های مختلف خبری CNN ، ‌BBC  و یا یوتیوب دیدند خیال کردند تبلیغ قسمت بعدی فیلم تخیلی آرماگدون را تماشا می‌کنند. چرا که نمونه آن را در پارک ژوراسیک، توئیستر و یا فیلمهای فانتزی دیگری دیده بودند. اگر هم باور کردند در خیال خودشان منتظر اسپایدرمن یا سوپرمنی بودند تا بتواندبا نمایشی فانتزی و اعجاب برانگیز نیویورک را از شر بدمن‌های القاعده خلاص کند. فقط آنچه برایشان تازگی داشت ساختمانی بود که تصویر آن را در بخش‌های تحلیل اقتصادی و یا مجله اکونومیست دیده بودند. همین. با این پیش‌فرض شاید بعد از نزدیک به بیست سال از جنگ خلیج فارس اکنون بتوانیم با پاسخ عجیب ژان بودریار به خبرنکار روزنامه لوموند که وقوع جنگ فوق را انکار کرده و آن را کلییپ‌های دروغین و مجازی  FAX و ‌BBC  قلمداد کرده‌بود و نه بیشتر احساس هم‌دردی بکنیم.
تمام این موارد مرا به یک نتیجه می‌رساند. اینکه رسانه  ، چه ویدئو یا عکس به نیت ثبت واقعیت عمل‌کردی معکوس دارد. و به جای نمایش و بازتاب واقعیت  آن را تحریف می‌کند. و هرگاه که با تملک رخداد درون قاب و تجسد بخشیدن به آن تراکم جاری درون واقعیت بیرونی را تبدیل به صفر و یک‌های دیجیتالی  در سنسو‌رهای دیجیتالی می‌‌کند در‌‌ همان حال فاتحه واقعیت را می‌خواند.
سوگواری اطرافیان مرده از لحظه توقف ضربان قلب و بستن چشم‌های شخص مرده و کشیدن ملافه‌ای سفید به روی جسم بیجان آغاز می‌شود. (شاید نه برای پوشاندن چهره و تن بی‌جان مرده که برای پوشاندن چهره کریه مرگ). میزان تراکم رخداد ناشی از فقدان شخص از دست رفته فقط زمانی رقیق می‌شود که جسم زیر خاک دفن شده و یک نشانی به شخص سوگوار داده شده باشد: قطعه ۲۵ شماره ۱۷۵. با تخصیص یک نشانی به محل دفن مرده از عظمت فقدان پراکنده در ذهن سوگوار کاسته شده و عکس به عنوان نماد جایگزین جسم فاقد می‌شود. حداقل‌ترین نتیجه این کار آرامشی است که در ذهن سوگوار جایگزین مصیبت فقدان می‌شود. در‌واقع عکس با همین مکانیسم و کارکرد ، جایگزینی است به جای ابژه از دست رفته:
یک هفته پیش همین‌جا نشسته بود و...
اینجا حیاط خانه ایست که در آن...
اینجا اتاقی‌است که شب تا صبح با کتاب‌هایش در آن …
عکس خبری هست تا سندی تحریف شده باشد از رخدادی که در اندازه یک چارچوب دو بعدی قبض شده. هرچند همه عادت کرده‌ایم که این رخداد  سطح دوبعدی را باور کنیم و آن را مساوی واقعیت بپنداریم. با این همه در اندازه‌ای کوچک و تقلیل یافته که نه خود واقعی آن بل به مصابه نمادی تضعیف شده. از آنجا که هر عکس با مرگ در ارتباطی تنگاتنگ قرار دارد هر رخداد درون قاب فاصله‌ای است با رخداد و مکان رخداد. و کارکرد آن بعد از مدتی فقط نیرویی است برای زنده کردن و یادآوری سوگواری. تا اینکه بخواهد حسی انسانی را در رثای فرد از دست رفته یا مکانیزم تخریب شده در ذهن مخاطب زنده کند. در کل عکس خبری حرفه‌ای نه در جهت نمایش واقعیت که بیشتر ابژه‌ای است برای تحریک میل سوگواری. هرچند خود این نیز دستاورد کمی نباشد.


۲
هر حادثه به مثابه رخنه و شکافی است در نظم نمادین. نظمی که می‌خواهد شما را از سرعت غیر مجاز و ردکردن چراغ قرمز بازدارد. فوران آتشفشان، سونامی و زلزله یا هر واقعه هولناک. در هر کشوری که اینها رخ میدهند  نظم نمادین علاوه براینکه در هیئت ستاد بحران مسئول و مشغول رسیدگی و کمک به آسیب‌دیدگان واقعه می‌شود موازی با آن در هیئت دستگاه و سیستمی دیگر (که برآیند رویکردی مدرن از باور عقلانی است) سریع به کار می‌افتد تا با تخمین میزان و شدت فاجعه و برآوردهای ریاضی و آماری و با تخصیص طول و عرض به واقعه محدوده آن را مشخص کند. این میل به اندازه‌گیری و تخمین‌‌‌ همان میلی است که توانست بینندگان سریال LOST را یک سال جلوی تلویزیون میخ‌کوب کند. عامل تهدیدکننده مسافران نگون‌بخت هواپیمای سقوط کرده در یک جزیره متروک چه می‌تواند باشد؟
عامل فوق از آن رو خوفناک می‌نمود که قابل مشاهده نبود و چون قابل رویت نبود ابعاد و بزرگی آن قابل اندازه‌گیری نبود که اگر بود نیروی مبتکر و خودبزرگ‌بین خردباوری که خود را نواده و میراث‌دار کوگیتوی دکارتی می‌داند می‌توانست برای مقابله و از میان بردن آن چاره‌اندیشی کند. در‌واقع نیروی تهدیدگر با پنهان نگه داشتن خود هرگونه قدرت محاسبه و مقابله را از طرف مقابل سلب کرده بود. دستگاه اندازه‌گیری می‌خواهد‌‌‌ همان کاری ر ا بکند که میهمانان ناخوانده آن جزیره و همچنین تماشاگران آن سریال یک سال نتوانستند بر آن فایق آیند. بدیهی است که هر آنچه قابل اندازه‌گیری و قابل شمارش باشد قابلیت کوچک شدن و تقلیل یافتن را در خویش متبلور خواهد کرد. حال با در نظر گرفتن مطلب فوق می‌خواهم توجه مخاطب را پرسشی ساده جلب کنم:
«آیا شدت جراحات روحی، جانی و مالی وارد شده در یک فاجعه را می‌شود با آمار و ارقام ریاضی و از طریق دستگاههای اندازه‌گیری میزان تلفات جانی و مالی اندازه گرفت؟ آیا روان ضربه‌های ناشی از فاجعه را می‌شود در ترازوی ستاد بحران تخمین زد ومحاسبه کرد ؟
این واقعیتی است غیر قابل انکار که میزان ضربات روحی ناشی از یک فاجعه و یا از دست دادن عزیز از دست رفته و یا ویرانی خانه خاطرات کودکی  بسی فرا‌تر از متر و معیارهای اندازه‌گیری و سنجش آماری است. اما عمق فاجعه زمانی بیشتر می‌شود که مسئولین رده بالای کشوری برای ترمیم خسارات ناشی از یک فاجعه به اسناد تصویری و آمارهای تخمینی یک سازمان بسنده کنند. تصاویری که خود واقعی رخداد را تحریف کرده‌اند چگونه می‌توانند سندی برای ترمیم شکاف رخداده در درون واقعیت باشند؟ اگر ابعاد فاجعه توسط آن شخص از نزدیک لمس نشود چگونه خواهد توانست درد و شکاف آن را ترمیم کند؟

mahsajamali2

mahsajamali_1

زلزله آذربایجان‌شرقی ، عکس‌ها از مهسا جمالی


۳
عکاسی خبری واکنشی است انسانی (حداقل ادعای آن را دارد) به منظور ایجاد رخنه در بدنه محافظه‌کار و راست‌گرای قدرت تا بتواند به واسطه این رخنه در ساختار دریای به ظاهر بدون موج خوش‌بینی، خود آگاهی ، وجدان و super ego ی انسانی را در درون جامعه بیدار کند. البته با محوریت واقعیت و نگرشی مرکزی به انسان و عواطف انسانی. و اتفاقاً اصلی‌ترین ماده خام کار را خودسوژه انسانی می‌داند . با این همه بازی بسیار ظریف و خطرناکی است. آنچه می‌تواند منجر به شکاف در هسته اصلی محافظه‌کاری و امر نمادین گردد نمایش امر تهدیدکننده و زشت است. زشتی که می‌تواند از ناحیه نمایش زخم یا درد و نقصانی در چرخه اجتماعی باشد. و می‌دانیم که این نمایش نقصان چقدر می‌تواند برای این ساختار دل‌نازک خردکننده و عذاب‌آور باشد. اما آنچه در این حیث ماده خام می‌شود نه خود انسان که کرامت انسانی است. عکاس برای نمایش فروریختن این کرامت از سوژه کسب اجازه نمی‌کند. و اگر نتواند از این ماده خام به نفع ترمیم درد استفاده بهینه کند نه تنها کاری نکرده که منجر به ضربه و ایجاد زخمی عمیق در این تنها داشته ارزشمند انسان خواهد شد. عکاس خبری مسئولیتی بس سنگین و سترگ بر دوش دارد. و اگر این بار را درست به مقصد نرساند در دام بی‌اخلاقی خواهد افتاد. چه قبل عکاسی هم متهم به سودگرایی به نفع عکاسی است ( به زعم سونتاگ عکاس خبری در لحظه عکاسی مختار به انجام دو کار است: ‌کمک به فرد آسیب‌دیده و مصیبت‌زده و عکاسی کردن که عکاس دومی را برمی‌گزیند) با این همه عکس خبری باید گرفته شود و نمی‌توان از تأثیرات عاطفی که عکاس خبری در مخاطب ایجاد می‌کند چشم‌پوشی کرد. اما آنچه مهم است همین شناخت و احترام به کرامت انسان است. و اگر این بازی درست و صحیح پیش نرود شاید …
در کل با توجه به اینکه برخلاف عکاسی فاین‌آرت که در مقام ارجاع به امر عکاسانه و امر زیبایی‌شناختی درون عکس رخ می‌دهد عکاسی خبری ارجاعی است به اخلاق و منزلت انسان که جسارتی بس بزرگ می‌خواهد. حداقل من در این برهه این جسارت را در خود نمی‌بینم پس در آینه نگاه می‌کنم و قاطعانه به خود می‌گویم: آقای میرزایی شما عکاس خبری نیستید یا به زبانی دیگر نمی‌توانید عکاس خبری باشید حداقل فعلاً.

امیر کردونی [ ۱۰ مهر ۱۳۹۱ ]

ممنون از نوشته مفیدتان آقای میرزایی عزیز. همانطور که آقای بایرام نژاد گفتند ما واقعا به چنین نوشته هایی با چنین لحن و بیانی نیاز داریم. 3 سال در دورانی که عکاسی خبری می کردم به شدت با این مسائل درگیر بودم و نهایتا فتوژورنالیسم را تا حد زیادی به دلیل همین مسائل کنار گذاشتم.
...........................................................
پاسخ : مرسی آقای کردونی عزیز. همین تامل نشانه تعهدتان به عکاسی است. همیشه پایدار باشید.


مرتضى نیکوبذل [ ۰۹ شهريور ۱۳۹۱ ]

جناب آقاى میرزایى
ممنون از اینکه تحمل نسبى شنیدن جملات غیر از میل خودتان را دارید، ولى دوستانه پیشنهاد مى کنم که اگر جمله اى را بیان مى کنید حد اقل بلافاصله آنرا انکار نکنید چون به این نوع از ادبیات گفته مى شود ادبیات ضد و نقیض، شما مثال روشن مى آورید از سوزان سونتاگ و بعد مى گویید مقایسه نبود.
من اصلا به دنبال محکوم کردن کسى نیستم و اعتقاد دارم هر کسى در دنیاى خود میتواند خوش باشد ولى،،، نمیتواند اگر در مورد دنیایى اطلاع کافى ندارد در شکل فردى آگاه ظاهر شود چون اطلاع نادرست به خانندگان دادن از هر چیز دیگر بدتر است،
من تنها بعنوان یک دوست که نمیخواهد از او رنجشى داشته باشید پیشنهاد میکنم که خود را در جایى دیدن بدون آنکه زمان آن رسیده باشد باعث سقوطى خواهد شد که جبرانى ندارد، پیکاسو در ابتدا اصول اصلى نقاشى رئالیسم را آموخت، و وقتى به سبک کوبیسم پرداخت که پشتوانه رئالیسم را به حد استادى با خود داشت.
...........................................................
پاسخ : جناب آقای نیکوبذل عزیز من به این ادبیات و این جدل‌ها آشنا هستم. ترجیح می‌دهم این مکالمه همین‌جا متوقف شود.دعوت می‌کنم پست بعدی را که حاوی متن کامل شما و پاسخ اینجانب است مطالعه کنید.


مرتضى نیکوبذل [ ۰۸ شهريور ۱۳۹۱ ]

با سلام آقاى میرزایى
احتمالا تا این لحظه ایمیل من را که آقاى نیکنژاد براى شما ارسال کرده اند را دریافت کرده اید، من براى شما یک مثال مى آورم که جنبه سؤالى دارد، وقتى من در صنعت سینما مشغول به کار نیستم هنگام دیدن فردى که در یک فیلم سینمایى در آتش مى سوزد در ناخودآگاه ذهن خود شبیه سازى کرده و ناراحت مى شوم، آیا من بدلیل اینکه از جلوه هاى ویژه چیزى نمیدانم میتوانم در تحلیل خود از منظره پیش روى سردى واقعى آتش را احساس کنم؟، و یا دچار اشتباه احساسى شده و گرماى آتش را احساس و باور مى کنم؟،،، آیا بهتر نیست وقتى از عکاسى براى مطبوعات که خبر یک شاخه از آن است چیزى نمیدانیم و یا زیاد نمیدانیم و خود را نیز عکاس خبرى نمیدانیم به جاى تحلیل و سخن قاطع راجع به آن از کسانیکه میدانند و در هر لحظه از زندگى خود احساسش میکنند سؤال کرده و در نقش دانش آموزى باشیم که دارد مى آموزد، و نه یک تحلیلگر و منتقد آگاه. موفق باشید
........................................
پاسخ : ضمن تشکر از نقد و نوشته شما ، با عرض پوزش حرف شما پایه منطقی و علمی ندارد. اینکه من عکاس خبری نیستم دال بر این نیست که از دایره مخاطبین این نوع از عکاسی خارج باشم . فقط به این نکته بسنده می‌کنم که بسیاری از منتقدین و نظریه‌پردازان از جمله پیر بوردیو ، سوزان سونتاگ ، رولان بارت و یا والتر بنیامین هیگاه حتی دوربین هم به دست نگرفته و اصلاً عکاس نبوده‌اند با این همه ژرف‌ترین نوشته ها و کتابها را در باب عکاسی نوشته‌اند. هرچند نگارنده اصلاً قصد مقایسه خود با این بزرگان را ندارد.


حسین اسماعیلی [ ۰۵ شهريور ۱۳۹۱ ]

طی مدتی که از زلزله آدربایجان گذشته بود، همیشه پیش خود فکر میکردم آیا علیرضا میرزایی که اتفاقا از حیث بعد مکانی فاصله چندانی با منطقه زلزله زده ندارد،برای عکاسی عازم محل خواهد شد یا نه و اگر این اتفاق بیفتد، مولف "تبعیدی به ساعت گرگ و میش" و "باغ گمشده" از این واقعه دهشتناک چگونه عکاسی خواهد کرد؛ اما ته دلم چیزی به من میگفت علیرضا میرزایی از این واقعه عکاسی نخواهد کرد هرچند دلیلش را به این روشنی که امروز از این نگاشته ارجمند دریافتم نمیتوانستم فهمید و به نظر من این مطلب در روشنگری کم از یک عکس خبری موفق نیست؛ هرچند علیرضا میرزایی آنگونه که خود میگوید حداقل فعلا عکاس خبری نیست.
...............................
پاسخ : آقای اسماعیلی عزیز از این همه لطفی که به این حقیر داری و از این درک متقابل سپاسگذارم دوست خوبم.


zahra darvishian [ ۰۴ شهريور ۱۳۹۱ ]

این من سالهای دور است

من 1939

وقتی هنوز می توانست چیزهای کوچک را ببیند

یا صداهای دور را بشنود

این من متوقف شده در 1939 است.

وقتی هنوز نمی دانست برادرش را جنگ 1943 خواهد کشت.

خواهرش را 1958 طلاق خواهد داد

مادرش را 1968 با وبا به زانو درخواهد آورد

این من 1939 است

وقتی هنوز عاشق نشده بود

و در یک زن و سه بچه تکثیر نشده بود

وقتی هنوز هیچ چیز نمی دانست

از جنگ – طلاق – وبا

و حالا 1972 است

و من مثل مرگ می ترسم

از چیزهای کوچکی که نمی بینم

از صداهای دوری که نمی شنوم

از اعداد هنوز نیامده

از 1973

از 1978

از 1985

شعر: مصطفی مستور

به اندازه همه می بینی. شاید تنها کاری که نمی کنی اینستکه عکس نمی گیری.
...............................
پاسخ : آره زهرای عزیز . این روزها عکس نمی‌گیرم. یکی به خاطر اینکه عکس خودم را بگیرم و یکی اینکه عکس‌های خودم را که قبلا گرفته‌ام نگیرم. این روزها عکس نمی‌گیرم.


d [ ۰۲ شهريور ۱۳۹۱ ]

عکاسی ذاتا یک عمل غیرمداخله جویانه است.بخشی از وحشت و انزجاری که ناشی از ضربات کاریِ عکاسی خبری معاصر است.مانند تصویر آن راهب ویتنامی که بشکه بنزین به دست دارد یا آن چریک بنگالی که می خواهد سر نیزه اش را در بدن یک خائن دست و پا بسته فرو کند.نشان از این واقعیت دارد که همه ما پذیرفته ایم در شرایطی که عکاس می تواند بین عکس گرفتن و نجات زندگی یک انسان یکی را انتخاب کند , مسلما گزینه اول را انتخاب خواهد کرد.

درباره عکاسی | سوزان سونتاگ
...............................
پاسخ : بله دقیقا. سونتاگ این مسئله را در فصل اول کتاب مورد اشاره به تاکید و تفصیل تشریح می‌کند.


امید امیدواری [ ۰۱ شهريور ۱۳۹۱ ]

سلام علیرضای عزیز، مطلب‌ات ساده و منطقی و عالی‌ست و فقط هم در مورد عکاسی خبری و واقعه‌ی اخیر آذربایجان نیست بلکه ذهن ورزیده‌ی تو را در فهم صحیح عکس‌ها نشان می‌دهد.

به اعتقادم، عکس‌های غیر‌کاربردی، آنهایی که مسئله‌شان جدی است، حتی عکسِ خبری، ارجاعشان بیشتر به ذهن عکاس است تا موضوع بدیهی پیش‌روی (زلزله). در زلزله اخیر عکس‌های متفاوتی از نظر فرم و نگرش عکاس (درباره عکاسی) مشاهده کردیم مانند: عکس آماتوری‌ای که مادری عزادار کودکان‌اش بود و بر سرش می‌زد، نماهای باز از زلزله، جنازه‌ها در بیمارستان، اشاره‌ی عکاسان به جزئیات روی دیوارها، ترکیب‌های پویای سیاه و سفید، عکسِ دخترکی که رادیو در بغل داشت و می‌خندید..‌، عکس‌هایی که روشن بود عکاس صرفاً در جستجوی ترکیب‌بندی منسجم و لذت‌بردن از پردازش عکس‌ها هست و نمونه‌های دیگر با مقاصد متفاوت.

این مدارک نشان می‌دهد که زلزله تنها یک ابژه دانه درشت برای عکاسی‌ست اما عکس نهایی ترکیبی از ذهنیات عکاسان بعلاوه زلزله است و از این رو در واقع‌گرائی عکسِ خبری هم با تردید داشت و از این نظر با موافقم. عکسِ خبری سعی در زدودن ذهنیات شخصی عکاس و تاثیرات بدیهی خصوصیات رسانه دارد اما به ندرت در این‌باره موفق می‌شود! (بنا به دلایل سرشتیِ دستگاه عکاسی و حضور انسان متفکر کنار این دستگاه).

قضاوت عملکرد عکاسان دربارهٔ این رویداد بحث مسائل اخلاقی و انسانی و بحث مهم خبر‌رسانی را پیش می‌کشد، که ظرائف خاص خود را می‌طلبد، پیرزنی که گریه می‌کند و خاک بر سر می‌ریزد عین واقعیت آن رویداد است، باید ثبت شود شاید لحظاتی بعد این واقعیت نباشد، چیزی که حد اندوهِ این واقعه دردناک را بایگانی خواهد کرد، پس باید عکاسی کرد، اما عکاس می‌تواند با استفاده از راههای مختلف کمک‌رسان اتفاق هم باشد به جز در شرایط استثناء. بحث طویل و حساسی است.

سپاس بی‌کران علی‌رضا..

.........................
پاسخ : سپاس از امید مهربان برای این تحلیل دقیق و عالی . همانطور که خودت نیز با ارجاع به مقاله هنر و واقعیت ، نوشته بابک احمدی ، در کتاب آفرینش و آزادی میان مکالماتمان اشاره کردی ثبت واقعیت امری محال می‌نماید . آنچه می‌ماند ذهنیت عکاس حرفه‌ای ، اعم از تاریخ هنر و عکاسی ، دانش جامعه شناختی ، تکنیک و موارد دیگر است نه خود واقعیت. خود واقعیت همیشه محکوم به قربانی است.


امیر عبدل پناه [ ۳۰ مرداد ۱۳۹۱ ]

دقیقا دیروز به دنبال پیشنهاد یکی از دوستان درگیر این مساله بودم، و در آخرین لحظات به دلیلی ناشناخته حسی از رفتن سر باز زدم؛ قسمت اول این نوشتار به نوعی اون دلیل حسی را برایم روشن کرد و در قسمت های بعدی عمیقا مورد بررسی قرار داد.

ممنون


کاوه بغدادچی [ ۲۹ مرداد ۱۳۹۱ ]

اگرچه واقعه زلزله‌ی اخیر در آذربایجان رویدادی تلخ و تاسف بار بود ولی از طرفی برای من بسیار جالب بود این کنش و واکنش‌های عکاسانه که حول محور عکاسی از مناطق آسیب دیده روی فضای نت جریان پیدا کرد. یادم نمی یاد قبلا چنین اتفاقی در چنین مقیاسی رخ داده باشه. فضای عکاسی ما به چنین بحث‌هایی نیاز دارد و ممنون از شما و محسن عزیز که گوشه‌ای از این قضیه رو بررسی کردید. از دل همین بحث‌ها و حتی و اختلاف نظرهاست که همگی می‌تونیم چیزهای جدید یاد بگیریم و شناختمون نسبت به کاری که می کنیم بیشتر بشه
..............................
پاسخ : مرسی دوست خوبم کاوه‌ی عزیز . به گمانم این شناخت از مدیوم و کاری که می‌کنیم مهمترین اصل است. اگر با دوربینمون صادق نیستیم و اجازه میدهیم هرکجا که دلش خواست شروع به کار بکند حداقل با خودمون صادق باشیم.


محسن. ب. [ ۲۹ مرداد ۱۳۹۱ ]

علیرضای عزیز، سلام. نوشته‌ی خوبی بود. لحن اقراریِ جالبی داشت که برای خواننده‌های دیگر، نقش تلنگر خواهد داشت.
به عنوان نظر شخصی، بینِ بی‌خبری از اتفاق و پُر خبری، کما اینکه به رقیق شدنِ اصلِ جریان منتهی شود، دومی را انتخاب می‌کنم. به‌عنوان مثال، در بابِ مثال تو، ازدیادِ تصاویر (عکسی و فیلمی؛ حین و بعد از ماجرا) از حادثه‌ی تروریستیِ ۱۱ سپتامبر، جریان را در ذهنِ مخاطبینی چون من به نماد تبدیل کرد؛ تلخیِ جریان رقیق شده اما اصل آن (انگیزه و پی‌آمدش) با آگاهی یافتن و ارائه‌ی اینجا و آنجا، همچون یک نماد، در ذهنِ مخاطب حک شد. بشرِ عهدِ حاضر، معتادِ آگاهی یافتن است؛ کم یا زیاد، درست یا غلط، نشئه‌ی یافتنِ (هر چند بخشِ خُردی) از هر جریانِ معاصر است. زیانِ این پدیده و اعتیاد را می‌دانم، اما قضاوتش نمی‌کنم که تکنولوژی آن را به سوقات آورده و آیندگان هم، با پیشرفت تکنولوژی و حصولِ راه‌های نوین، جنبه‌ی اخلاقیِ وجودشان گُل کرده و گذشته‌گان (همین ما‌ها) را مثال خواهند زد. به این مورد ایمان دارم.
آنجا که نظریه‌پردازانِ رسانه استفاده از درد و رنجِ دیگران را توسط رسانه مطرح می‌کنند، به پروسه‌ی تهیه و ساختارِ ماهویِ رسانه اشاره دارند؛ همان‌ها، از جمله بانو سانتاگ، به تاثیر نتیجه‌ی آن آگاه هستند – که هدف، با ارائه‌ی بی‌امان، بالا بردنِ آستانه‌ی صبرِ بیننده در برابرِ سختی‌های آتی‌ست. از انگِ بی‌اخلاق نامیده شدن نمی‌ترسم و نظرم را بیان می‌کنم: آنچه تلخ گذشت، به هر حال گذشت و تکه‌ای از وجودمان را دردناک با خود برد، اما آینده مهم‌تر است. دیدم، رنج بردم و آشنا شدم؛ دربرابر آینده، حتی شعار هم باشد (که چه شعارِ شرافتمندانه‌ای‌ست)، پخته‌تر، آماده‌ام.
علیرضای عزیز؛ چقدر به چنین نوشته‌هایی، با چنین لحن و بیان، نیاز داریم. درود بر تو.
...................
پاسخ : مرسی محسن عزیز. خوشحالم که نوشته را دوست داشتی و ممنون برای افزونه‌ای که گوشه ای دیگر از داستان را روایت ‌میکند. شخصاً اعتراف می‌کنم این نوشته برایم حساس و راه رفتن روی لبه تیغ بود با این همه برای همذات‌پنداری نیاز به تغییر جایگاه دانای کل برای نمود هرچه بهتر مطلب داشتم. همچنین برای خودم نیز پاسخی بود به پرسشی که باید پاسخ گفته می‌شد. امیدوارم توانسته باشم گوشه کوچکی از پرسش‌ها را اگر پاسخ هم نداده باشم به طرح واضح آن کمک کرده‌باشم.
مرسی از بودنت دوست خوبم


:
:
:
:
:
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.