یک آندرلاین مرخّم زیبا

نویسنده میهمان : شهریار توکلی

این پست با پست‌های پیشین این پایگاه کمی متفاوت است. نویسنده آن یک دوست بسیار عزیز و فرهیخته است. شهریار توکلی را همه با حرفه‌ هنرمند می‌شناسیم و زحمات بی‌پایانش تا همین اواخر که تولد ده‌سالگی مجله‌اش بود بر کسی پوشیده نیست. این یادداشت زیبا را قبلاً در یکی از شبکه‌های اجتمائی خوانده بودم. ممنون از او که برای بازنشرش فرصت میزبانی را به این وبلاگ اعطا کرد.


همیشه دوست داشتم آخرین امتحان ثلث سوم را با یکی از سخت‌ترین درس‌ها تمام کنم. این‌جوری مرز بین مدرسه و تعطیلی، بین تعهد و رهایی، بین بهار و تابستان به شکل قاطع‌تری ترسیم می‌شد. مرز صعب‌العبوری که گذر از آن پیروزی شیرین‌تری را هم با خودش همراه می‌آورد. نفس گذشتن از آن مرز، به معنای ورود به عالم تخیل و عجایب بود. نوشتن مقتدرانهٔ آخرین کلمهٔ آخرین پاسخ سوالات امتحانی، وقتی با خودکارت محکم‌ آخرین نقطه‌اش را به ورقه می‌کوبیدی و صدای تق آن از تختهٔ زیر دستت بلند می‌شد، یک جور تمهیر نشان آزادی بود. این‌‌ همان نقطهٔ محکمی بود که نه ماه در انتظارش بودی. تابستان یعنی نقطه سر خط.
بی‌راه نیست که در این روزهای بهاری برای نوشتن مطلبی درباره تابستان دعوت شده‌ام. هر سال از همین ایام، بوی خوش تابستان از دور می‌آمد و ما با ذهنی پر از رویا و انتظار به پیشوازش می‌رفتیم. بدون آن‌که بدانیم قرار است چه اتفاقی در آن بیفتد. شاید اصلا خوبی‌اش در این بود که نمی‌دانستیم چه تصمیمی برایمان گرفته می‌شود. همه چیز در لحظه و بدون برنامه‌ریزی رخ می‌داد.
تابستان یعنی زمان حال. یعنی همین لحظه. یعنی سر هم کردن آبدوغ‌خیار سر ظهر در اوج تفتیدگی در کسری از ثانیه. توی تابستان نه به تقویم نگاه می‌کردیم و نه به ساعت. همهٔ اموراتمان به طور غریزی با ارتفاع خورشید در آسمان تنظیم می‌شد. نه دلشورهٔ آینده را داشتیم و نه حسرت گذشته را (یا برعکس). همه وجودمان غرق در همین لحظه بود. پیش همین آفتاب هر دم متغیر، که جابه‌جایی هرچند و جبش می‌توانست قواعد بازی‌های ما را عوض کند.
در ذهن ما رضایت معنایی جز بازی نداشت. بازی‌ای که هیچ‌وقت حدی از رضایت نداشت. منفور‌ترین جملهٔ آن فصل این بود که کسی از راه برسد و احمقانه و حق به جانب بگوید: «بسه دیگه، هرچیزی یه حدی داره.» در صورتی که نداشت. هیچ چیزی حد نداشت. قرار نبود داشته باشد. در آن سه ماه رهایی، کاری به مختصات و حجم و حد هیچ چیزی نداشتیم. چه اهمیتی داشت؟ مهم این بود که آن روزهای داغ برای ما مترادف بود با توقف جریان زندگی و امکان فرصت یافتن برای انجام هر کاری، هر کار دلخواهی. یا اصلا برای انجام ندادن هر کاری. فرصت شیرینی بود برای خیره شدن به ترک دیوار‌ها و فکر کردن به رویاهای دوردست. تابستان یعنی رفتن تا بی‌‌‌نهایت. تابستان ته نداشت. هر جای آنکه می‌ایستادیم، انت‌هایش را نمی‌دیدیم. انگار پایانی نداشت- یا نمی‌خواستیم که داشته باشد.
شب‌های تابستان و نورهای رنگی این‌جا و آن‌جایش، هر سال به ما یادآوری می‌کرد که چقدر دنیا زیبا، آرام و غیرقابل پیش‌بینی است. در آن شب‌های گرم و عمیق که هیچ بهانه‌ای برای رنجش و آزردگی نبود، زمان بازی تا دیروقت و محدودهٔ بازی تا شهر‌ها، خیابان‌ها و کوچه‌هایی که برای اولین بار می‌دیدیم گسترش می‌یافت. هر شب تابستان پیش از خواب با خودمان عهد می‌کردیم که فردا بیشترین لذت دنیا را به چنگ خواهیم آورد. و می‌آوردیم. بدون آن‌که نیاز به مقدمه‌چینی و تلاش و زور مضاعف داشته باشیم. همین‌جور متصل خوش می‌گذراندیم.
شب‌ها که می‌خوابیدیم یقین داشتیم صبح نهایتا تا شعاع یکی دو متر آن طرف‌تر بیدار خواهیم شد. ولی صبح‌ها که بلند می‌شدیم، هیچ نمی‌دانستیم که آخر شب قرار است کجا بخوابیم. طراوت تابستان در این بود که هیچ دو روزی‌اش شبیه به هم نمی‌شد. هیچ روزی نمی‌توانستیم حدس بزنیم که فردا چه حادثه و هیجانی، انتظار شادی‌ها و سر و صدای ما را می‌کشد. قلوه‌سنگی بودیم‌‌ رها شده در مسیر جریان رود. رود شیرین و داغی که ما را به هر جا که می‌خواستیم می‌برد. / می‌کشاند
تابستان فصل آتش‌بس بود. فراغتی بود برای طرفین «جدال تربیتی» که هر کدام قوای خود را طی سه ماه تجدید کنند. نور تند آفتاب چهل درجه، فیض مشترکی بود که هم می‌توانست با جاذبه‌اش بچه‌ها را از درون خانه به بیرون و بازی بکشاند و هم با دافعه‌اش، بزرگ‌تر‌ها را به پناه‌جویی در رخوت و سایه ترغیب کند. به این ترتیب هر کدام با قراردادی نانوشته، می‌توانستند در آرامشی بی‌ سرخر، به قلمروهای آزادی خویش دست یابند.
در تابستان همه حواس پنج‌گانه‌مان (و بلکه بیشتر از آن) به کار می‌افتاد. منطق جایش را به غریزه می‌داد تا با هوشیاری کامل، پا به چرخهٔ درک دنیا بگذاریم. ظرفیت بی‌اندازه‌ای برای بلع خوشی‌های عالم داشتیم. در تابستان هیچ آرزویی به تعویق نمی‌افتاد و هر خواسته‌ای، بلافصل امکان محقق شدن می‌یافت. در این فصل، «نیاز» بود که حرف اول را می‌زد.
تابستان چیزی است مربوط به گرما. مربوط به بدن و عرق و هیجان. تابستان یعنی دهن و بزاق و مزه‌های جور واجور. یعنی سرکشیدن لاجرعهٔ نوشیدنی‌ها و شربت‌هایی که نمی‌دانستیم مابقی سال پس کجایند. مزه‌های ترش غیرقابل پیش‌بینی. مزه‌های قدیمی آمده از کوه و دشت و دمن. مزه‌های شیرین دلگرم‌کننده. تابستان یعنی ترکیدن خربزه از شیرینی. یعنی رسیدن و باز شدن همه‌چی. یعنی بلوغ. جوشش بی‌انت‌ها. یعنی جهش به ‌‌نهایت لذت.
تابستان یعنی اغراق. یعنی کنتراست. تابستان یعنی اختلاف آب و آفتاب. یعنی فاصله بیخ دیوار تا وسط کوچه. توی تابستان هیچ چیزی دیزالو نیست. همه چیز با مرزی قاطع از نهایتی به نهایتی می‌رود. تابستان کش و قوس و ناز برنمی‌دارد. با جهش جابه‌جا می‌شود. مثل پریدن جفت پا از روی سنگ‌های داغ توی آب خنک. مثل سر رسیدن ناگهانی یک پیکان خاکی و ناخوانده سر ظهر با ده‌ها بچهٔ قد و نیم‌قد.
مثل تیغ تند آفتاب سر صبح که رویاهای خنک شبانه‌ات را زایل می‌کند. مثل باز شدن چشم اولین بزرگ فامیل پس از سکوت خلسه‌آور قیلوله همگانی زیر صدای ممتد کولرآبی و موسی‌کوتقی‌ها – که به منزله سوت آغاز بازی و شروع نیمه دوم روز بود.
مثل صدای زنگ اولین روز ماه مهر که تلخ و دلشوره‌انداز، پایان این عهد خوش را اعلام می‌کرد.
با آن‌که همیشه با ذهنی پرورده و مهیا، با دیزالوی نرم و شاعرانه به درون تابستان می‌خزیدیم، اما با جامپ‌کاتی تلخ و مدبرانه، از آن به بیرون پرتاب می‌شدیم.
تا سال‌ها فکر می‌کردم که تابستان صرفا مترادف با تعطیلات و مدرسه است. مدت‌ها بود که با تمام شدن دوران تحصیل، آن وقفهٔ بهشتی را در زندگی همیشه جاری بزرگسالی و معیشت تجربه نکرده بودم. اما حالا که فرصت یافتم تا از تهران (که با تعمدی نگران‌کننده همه چیز را دارد به هم شبیه می‌کند، از جمله فصول سال‌ را) فاصله بگیرم و درخشش طلایی این فصل را دوباره از نزدیک تجربه کنم، گمانم بر این شده که تابستان چیزی است ورای مدرسه و کار و تعطیلات. تابستان یعنی پیوند با طبیعت.


saly_man_2



saly_man_1

عکس‌ها از : سالی‌مان



و گویا این‌‌ همان پیوندی است که «سالی‌مان» سی و چند ساله هم در عکس‌هایی که به عنوان مادر از سه فرزند و محیط زندگیشان گرفته، قصد داشته به ما یادآوری کند.
 برای او- که تمام عمرش را در همین خانهٔ روستایی سپری کرده و تمامی عکس‌هایش را نیز در‌‌ همان حوالی گرفته- واژه «کودکی» با «تابستان» قرین است. تابستان در این عکس‌ها مثل فرشته‌ای نگهبان، بدون آن‌که مشخصا دیده شود، شبح‌وار گرداگرد بچه‌هایش حضور دارد و بازی‌ها و خوشی‌هایشان را به گرمی احاطه کرده. لذت و آرامش و فراغت از سر و روی این تصاویر می‌ریزد.
مثل همین عکس آسمانی که در آن ویرجینیا، دختر سه ساله‌ ی عکاس را می‌بینیم که اسباب‌بازی‌هایش را لب آب‌‌ رها کرده و حوله‌پیچ گوشه‌ای تکیه داده و از فرط خستگی و آب‌بازی، همان‌جور نشسته پیش از آن‌که فرصت کنند دسته‌جمعی هندوانه همراه برده‌شان را بخورند، خوابش برده. با اینکه هوا روشن است، اما معلوم نیست چه ساعتی از روزه. مثل باقی عکس‌های سالیمان، نورهای تند پشت سر در فرایند عکاسی او، از وضوح خارج شده و کیفیتی نرم و ابریشمی به خودش گرفته و مثل گردی رویایی و خاطره‌انگیز روی کل عکس نشسته. فضای معرفی شده در تصویر، به نظر گوشه امن و دنجی از طبیعت می‌آید که انگار تا مسافت‌ها دور از آن، هیچ نشانه مزاحمی وجود ندارد. عکاس اینجا نیز- همچون دیگر تصاویرش- دور تا دور عکس را تعمدا تیره کرده تا با حذف جزئیات نالازم، نگاه ما را متوجه کیفیت ویژهٔ این لحظهٔ خاص، در وسط قاب کند. همین خواب لب آب.
سالیمان در هر لحظه‌ای از بازی‌های کودکانش، تغزلی را جست‌وجو می‌کرد. چه در آب‌تنی‌های سرخوشانه‌شان و چه در زخم‌ها و بخیه خوردن‌هایشان. او هرچه کرد و هرچه آفرید برای خودش و خانواده‌اش بود. برای ثبت کودکی بی‌بازگشت کودکانش که یادش بماند آن‌ها در آن ایام تابستان و خوشی، چه حال و احوالی داشته‌اند و در هر حال و احوالی، چه شکلی داشته‌اند.

مجموعه کنجکاوی‌هایی که «مان» و دوربینش در ثبت این لحظات گریزپا فراهم آورده، بسیار بیشتر از آنی است که در کتاب سال ۱۹۹۰ خود چاپ کرد. او پس از آن، در فرصت‌هایی دیگر، هرازگاه یکی دوتایی از عکس‌های کنار گذاشتهٔ این مجموعه‌اش را بیرون کشید و مثل جواهری زیرخاکی رو کرد و یادمان آورد که این لحظهٔ خاص که می‌توانست به راحتی فراموش شود- که شده بود- چقدر یگانه و معتبر است و همچنان چه نفوذی در ذهن متحیر ما دارد.
کدام یک از ماست که جز انبوه آن عکس‌های یادگاری و رسمی و «لبخند بزن» جلوی در و دیوارهای مشهور و مناظر قشنگ درون آلبوم‌هایمان، نخواهد که تصاویری این‌چنین ماندگار شده از آن لحظه‌های فرار فراموش‌شدهٔ تابستانی را داشته باشد؟


سوال و دریغ و نگرانی و هراسی که همچنان در این چهل و دو سالگی با من است.
چطور می‌توان این لحظات می‌نوی گریزپا را ماندگار کرد؟ لحظات بی‌مانندی که در آن هیچ کس هیچ کار مهمی انجام نمی‌دهد و هیچ کس به هیچ چیز افتخار نمی‌کند جز به فرصت حیاتی که نصیبش شده. قلمرویی که در آن همه بازی است و تخیل و رویا. آسایش است و نور و آب. تابستان محض. با هزاران بهانهٔ کوچک و بی‌شمار برای نزدیک شدن به جوهر عالم.
بهانهٔ بهشتی این روزهای نزدیک به تابستان من، شده این‌که صبح‌های زود قبل از رسیدن سرویس مهدکودک، دخترم «آینه» را ببرم پایین دم در و روی لبهٔ نیم‌دیوار مشرف به کوچه بنشانم تا صورتش هم‌قد صورتم شود؛ و بعد در آن دقایق انتظار خنک سر صبح، لپ‌های بادکرده‌اش را- که بعد از خواب شبانه همیشه سفت‌تر از وسط روزه- بوس کنم. به خصوص آن تو رفتگی کوچک روی لپ سمت راستش (از سمت من) که یادگار حرف گوش‌نکردن‌های چند ماه پیش توی ایام مریضی آبله‌مرغونش بود. چه خوب که حرف ما را گوش نکرد و صورتش را خاروند و داغ آن را برای همیشه توی چهره‌اش گذاشت تا این‌جوری لپش را تا ابد از دیگران متمایز کند.
باید ببینیدش. ردش در بهترین جای ممکن افتاده. روی نک منحنی بالای گونه. درست‌‌ همان جایی که وقتی می‌خنده، به چشمش نزدیک‌تر می‌شه.‌‌ همان جایی که وقتی نور بهش می‌تابه، بیشترین درخشندگی و بازتاب را داره.
خوب می‌دانم که ترکیب این لپ و تورفتگی و بوس و لبخند تابستانی، درخشش اصیلی است که مثل هر لحظهٔ آسمانی دیگری، تحت متغیرهای مدام زندگی، دوام زیادی نخواهد آورد؛ و اگر به ترتیبی ماندگارش نکنم، برای همیشه از یادم خواهد رفت.
تا حالا چند بار خواسته‌ام ازش عکس بگیرم، ولی اقرار می‌کنم که نتوانسته‌ام از پس ملاحتش برآیم. اما پیشاپیش با خودم قرار گذاشته‌ام اگر بتوانم آن عکس مفروض دلخواهم را بگیرم، اسمش را بگذارم: «یک آندرلاین مرخّم زیبا».

شهریار توکلی خرداد ۱۳۹۱

کسری کاکایی [ ۱۷ مهر ۱۳۹۱ ]

ببخشید عذرخواهی می کنم دوست عزیز
مطلعلع یابا ت فاسی خودمان متلعلع رو اشتباه نوشتم ...


روح اله ایزدشناس [ ۱۷ مهر ۱۳۹۱ ]

وپایان تابستان ،آغازمشق و آموختن زبان است:
..
...
.وزبان جریانی سیّال است . ..


نیما مقیمی [ ۱۵ مهر ۱۳۹۱ ]

عالی بود ...


بهزیون مهدی [ ۱۵ مهر ۱۳۹۱ ]

سلام جناب میرزایی
نیشابور منتظر قدوم شماست
..................................................
پاسخ : سلام آقای بهزیون
مخلص همه هنرمندان نازنین نیشابور هستم.


کسری کاکایی [ ۱۵ مهر ۱۳۹۱ ]

درود برعلیرضای عزیز
متن بالا بسیار زیبا بود وتقریبا شاید همه ما اگر بهترین لحضه هایمان رامرور کنیم هزاران تابستان امروز به اندازه یکروز تابستانی کودکی لذت نبرده ایم ان تابستانهای رویایی متعلعله و شاعرانه که دنیا برایمان بهت اور وحیرت انگیز وخلاصه باتمام معنی زنده بودیم
ولی بزرگترها مثلا مارو تربیت کردند که به تمام ان زیباییها بیتفاوت باشیم و جهان رو نه با نگاه متحیر وکنجکاو بلکه با تجربیات و معمولات انها تجربه کنیم وبدون سوال...
امروز تنها فصلی که حال وحوصله ندارم فصل تابستانه دیگه نه بهتی نه شورو هیجانی ولی البته الحمندالله خوب تربیت شدیم...


حسین اسماعیلی [ ۱۳ مهر ۱۳۹۱ ]

یاد صدای پای آب افتادم،
...
پرده را برداریم
بگذاریم که احساس هوایی بخورد
بگذاریم غریزه پی بازی برود
کفش‌ها را بکند و به دنبال فصول از سر گلها بپرد
...
سپاس از علیرضا میرزایی و دست مریزاد به شهریار توکلی


مهدی فروغی [ ۱۳ مهر ۱۳۹۱ ]

ممنون از بازنشر این مطلب خواندنی به قلم جناب توکلی عزیز و دوست داشتنی. هرچند که تابستان ما دهۀ شصتی ها، آنقدرها هم رنگارنگ و بی دغدغه نبود(حداقل برای من). همیشه از بیکاری در چاردیواری آپارتمان کلافه می شدم، اما در عین حال دوست هم نداشتم که تابستان تمام شود...


:
:
:
:
:
اگر تصویر نمایش داده نشده است و یا خوانا نیست، لطفا بر روی آن کلیک کنید تا عبارت جدیدی نمایش داده شود.