نگاهی به  مجموعه ی شعر و عکس «واریس ها» اثر زهرا درویشیان

نویسنده میهمان : سپهر خلیلی


varis_ha_1




آیا حالت یک متن شبیه به حالت یک تندیس است؟ کار شاعر، در سرحدات بوطیقا همانند کار یک پیکرتراش است «پل دومان».

هر دو به یک اندازه به موادی مرده برای خلق آثار خود متوسل می‌شوند: شاعر با کلماتی مرده سر و کار دارد و پیکرتراش با سنگ، برنز، مفرغ و... شاعر کلمات را کنار هم می‌گذارد و پیکرتراش تندیسی را از دل سنگ‌ها در می‌آورد. ضربات یک پیکرتراش و حجم سنگ‌های شکسته شده به‌‌ همان اندازه یادآور کشتارگاه کلمات است نزد شاعری که کلمات را برای شعرش بر می‌گزیند. میل شاعر، در واقع میل پرهیزکارانهٔ «پیگمالیون» (۱) است. او یک تندیس می‌سازد، تندیس او بی‌شک دقیق‌ترین چیز برای توضیح میل اوست، ابژهٔ میلش، همچنان‌که امید دارد مخلوق او روزی زنده شود. کار عکاس اما در سرحداتش، تماماً یک سرگشتگی نارسیسیستی است. نگاه خیرهٔ او مدام در پی یافتن آن ابژهٔ مطلق میل است. واقعیتی دستکاری شده و خیال‌پردازی شده و یا خیالِ هستهٔ عریان و سخت و یا ذات واقعیت. آنچه تا کنون دیده نشده و تصویر مکدری از خود همواره آن را پنهان داشته است. عکاس در واقع، نارسیسوسی است که در صحنهٔ واقعیت وجه خیالی خود را در مقام ابژهٔ میل جستجو می‌کند. شاید ساختار منفی و مثبت بودن عکس، خود وجه تمایزگذار خیرگی نارسیسوس و ارفئوس باشد. ارفئوس آنچه نباید ببیند را می‌بیند و نه هیچ چیز نادیدنی را. هرچند اگر تصویر اریدیسه تصویری شبح وار و محو باشد. اما نارسیسوس چیزی نادیدنی را می‌بیند: خود را در مقام ابژهٔ میل.
اگر بپذیریم هر متنی قائل به وجهی اتوبیوگرافیکال است، باید گفتهٔ دومان را بپذیریم که قرائت هر متن از تقابل قرائتی «پیگمالیونیک/نارسیسیستیک» بوجود می‌آید. ما در دل آنچه می‌خوانیم، لحظه‌ای را برای انطباق خود، با آن متن می‌جوییم. لحظهٔ لذت جویانهٔ کشف خود در دل مجسمه‌ای از عاج، کشف خود در لابلای صحنهٔ جوهرآلود و سربی نوشتار. لذتی که در قرائت به نوعی انحراف شباهت دارد. اما آنچه در مواجهه با «واریس‌ها» پر رنگ‌تر می‌شود، منطبق شدن دو فیگور شاعر و عکاس است. شاعر، متنی را می‌نویسد. عکاس عکسی را پیش رو می‌گذارد. نقطهٔ برجسته در اینجا است که «زهرا درویشیان» بایستی متوالیاً این دو فیگور را جابجا کند. توالی مجازی و فیگوراتیو در متن شعر‌ها و عکس‌های این مجموعه بسیار تأمل برانگیز است. با علم به اینکه شعر او تلاش نخستین اوست برای خلق یک صحنهٔ تصویری و مجازی. شعر او به شدت خصلتی عکاسانه دارد. ترکیب‌های او گویی تنها از یک منطق تبعیت می‌کنند، اینکه هر کلمه را در قالب یک تصویر در ترکیب بندی یک قاب قرار دهند. در لحظاتی که او شعر را دراماتیزه کرده و بین دیالوگ‌ها جای می‌دهد، در واقع او از این منطق تخطی نمی‌کند، بلکه توهم دیگری را می‌آفریند. هیچ دیگری وجود ندارد. ترکیب بندی او مکان تجسد یافتن یک ابژهٔ غایب است، صحنهٔ جانبخشی سوژه است بدون خود. میل نارسیسیتی همین است، دیالوگی مابین مرگ و فانتزی او و نه دیالوگ مابین دو شخص و یا دو بدن.
گفته شد که شعر درویشیان از تمام بالقوگی ترکیبات اضافی، از بالقوگی کسره به نفع ساخت یک تصویر سود می‌جوید. غالب این تصاویر، همگی در جهت فرسودن «من» در مقام سوژهٔ شعر به کارگرفته می‌شوند. منی که بایستی پیوسته متحمل رنج شود. از سوی دیگر، عکس‌های او، تمام بار ایجابی یک عکس را به خدمت می‌گیرند تا تصویری نه شاید در تکمیل شعر، بلکه در جهت ناکامی آن، در پی انعکاس و رستگار کردن فانتزی شاعرانه به دست دهند. از همین جاست که نقاط اتصال‌ها نادر‌تر می‌شوند. اگر که تمام تصاویر شاعرانه و عکاسانه را در کنار هم قرار دهیم، می‌توانیم تقابل «پیگمالیونی/نارسیستی» را بازسازی کنیم. در لابلای کتاب، عکسی از یک مانکن وجود دارد و چندین صفحه جلو‌تر عکسی از یک بدن زنانه. آیا عکس مانکن،‌‌ همان میل فتیشیستی،‌‌ همان انحراف آگالماتوفیلیایی نیست؛‌‌ همان گرایش جنسی به مجسمهٔ ونوس. و جلو‌تر، آیا عکس دوم، پاداش زهد شاعرانه نیست، زنده شدن مانکن و در جسمی انسانی حلول یافتن. جسمی که تنها می‌توان گفت صورت مؤنث میل پیگمالیون است؛ چرا که در مقام یک عُزلت نشین و انسانی که زندگی را به تَجَرُد می‌کاود انتخاب می‌کند از همه زنان و رفتارهای هرزهٔ آنان روی برگردانده است. او در پی آنست که ابژهٔ میلش را خود بیافریند. کاری که شاعر می‌کند نیز در این مجموعه اینچنین است: از هر شعری روی بر می‌گرداند و خود شعر می‌نویسد.
زهرا درویشیان، تقابل مذکور را تجربه می‌کند. او در عکس همچنان‌که منطق نارسیستی عکس حکم می‌کند باید فانتزی خود را ببیند. باید فانتزی را از خودِ پیچیده به دور آن آزاد کند. اما او نمی‌تواند با فرسودن سوژهٔ شعر این لحظهٔ سرنوشت ساز را رقم بزند. او نمی‌تواند از دل توصیف کور شاعرانه دیگران را به دیدن فانتزی دعوت کند. مسئله این است که خود این فانتزی را ببیند. عکس برای او مجال این دیدن را فراهم می‌کند. نگاه کردن به عکس، عکس گرفتن تلاش برای دیدن فانتزی ست. اما فانتزی تنها از خلال از بین رفتن و زدودن خود مرئی می‌شود. تصویر واریسی خود‌‌ همان تصویر هراس آلودی ست که در آینه می‌توان دید. تصویری از یک خود the self محو و از ریخت افتاده، پیچیده به دور مجسمهٔ مرمرینی که هنرمند در مقام یک نارسیسیست از خود می‌بیند. برای از بین بردن خود، باید فیگور خلاقانهٔ خود را‌‌ رها کند، و میل ورزانه به تخریب هر آنچیزی که از او یک عکاس و یا یک شاعر می‌سازد بپردازد. در واقع فانتزی‌اش را نجات دهد. فانتزی ئی که خود شاعر و عکاسش آن را مستور نگه داشته‌اند. او باید تکانه‌هایی را در درونش تشدید بخشد که از او یک میل ورز می‌سازند. همچنانکه «آرتو»، خود را کنار می‌گذارد و تکانه‌هایش را می‌نویسد. همچنانکه «بورخس» خود نویسنده و شهیرش را در تقابل با کسی که قربانی و خوراک او شده است قرار می‌دهد. خود برای درویشیان کماکان واریسی و بیمارگون باقی می‌ماند. این خود هیچگاه از بین نمی‌رود، و تداوم شعر‌ها و عکس‌ها تنها توالی و تکرار شکست باورانهٔ نوشتن است. گویی که هیچ شعری نه چون گالاته برای او زنده می‌شود و نه هیچ تصویری از فانتزی‌ها در عکس‌ها می‌بیند. از همین رو، تمامیت کار او را می‌توان، تجربه‌ای شعری دانست. تجربهٔ سادیستی که ارضا شدن را به تعویق می‌اندازد و تصویر دوری از ابژهٔ میل بدست می‌دهد.
کار درویشیان، تنها در آن نقطه‌ای باید ردگیری شود که منطق شاعرانه کمرنگ می‌شود، یعنی از بوطیقا بیرون می‌ماند. هر چند که این بوطیقا هم یک بوطیقای عکاسانه باشد. نقطه‌ای بس کمرنگ که در توالی شعر‌ها و عکس‌ها گم شده است. او در شعر یک پیکرتراش است و در عکاسی یک عاشق خود. لحظهٔ تخطی و تجاوز از این منطق اساطیری لحظهٔ سرهم بندی شدن این دو فیگور است. جایی که می‌توان میل نارسیستی را از نوعی عشق به خویشتن مُنفک دانست. به‌‌ همان اندازه که دیگری وجود ندارد، خودی هم وجود ندارد.
بی‌ارتباط بودن تصاویر در مجموعهٔ درویشیان نه تفکیک دو فیگور مذکور، بلکه بی‌اعتنایی به این ساخت اساطیری ست. اما آنچه کماکان پا برجا باقی می‌ماند شکل قرائتی است که از تقابل این دو فیگور حاصل می‌شود. و موقعیت او را در مقام یک شاعر و عکاس هویت می‌بخشد. از سوی دیگر، پیگمالیون روایت و واریاسیونی دیگر از نارسیسوس است و نارسیسوس هم واریاسیونی از پیگمالیون. خود‌‌ همان چیزی ست که سوژه را در معرض دیگری قرار می‌دهد و دیگری‌‌ همان محدوده ایست که سوژه را مرزبندی می‌کند، بدن او شکل می‌دهد. از سوی دیگر، آنچه گفتنی می‌نماید این است که به اساس منطق واریاسیونی این دو فیگور، شاید شعر نوشتن و عکس گرفتن هم واریاسیون‌های متفاوت اما این همانی باشند از استعارهٔ مسخ شدن گالاته و نارسیسوس. درویشیان به‌‌ همان اندازه که شعری می‌نویسد در‌‌ همان شعر عکاسی هم می‌کند و برعکس. عکاسی او در شعرش‌‌ همان منطق تقطیع وار است که به نحوی قاب را متجلی می‌شود.




................................

پی نوشت‌ها:

۱) پیگمالیون: اشاره به یک پدیده روان‌شناسی دارد که بر اساس آن افراد نسبت به سطح انتظارات دیگران واکنش‌های مستقیم نشان می‌دهند. برای نمونه اگر معلمی براین باور باشد که بچه‌ای کند ذهن است، خود بچه هم باور می‌کند و واقعاً دیر یاد می‌گیرد در عین حال عکس این نیز صادق است و اگر از کسی انتظارات بالایی برود او تلاش خود را برای دست‌یافتن به چنین انتظاری بالا‌تر می‌برد. (ن)

نویسنده میهمان : شهریار توکلی

این پست با پست‌های پیشین این پایگاه کمی متفاوت است. نویسنده آن یک دوست بسیار عزیز و فرهیخته است. شهریار توکلی را همه با حرفه‌ هنرمند می‌شناسیم و زحمات بی‌پایانش تا همین اواخر که تولد ده‌سالگی مجله‌اش بود بر کسی پوشیده نیست. این یادداشت زیبا را قبلاً در یکی از شبکه‌های اجتمائی خوانده بودم. ممنون از او که برای بازنشرش فرصت میزبانی را به این وبلاگ اعطا کرد.


همیشه دوست داشتم آخرین امتحان ثلث سوم را با یکی از سخت‌ترین درس‌ها تمام کنم. این‌جوری مرز بین مدرسه و تعطیلی، بین تعهد و رهایی، بین بهار و تابستان به شکل قاطع‌تری ترسیم می‌شد. مرز صعب‌العبوری که گذر از آن پیروزی شیرین‌تری را هم با خودش همراه می‌آورد. نفس گذشتن از آن مرز، به معنای ورود به عالم تخیل و عجایب بود. نوشتن مقتدرانهٔ آخرین کلمهٔ آخرین پاسخ سوالات امتحانی، وقتی با خودکارت محکم‌ آخرین نقطه‌اش را به ورقه می‌کوبیدی و صدای تق آن از تختهٔ زیر دستت بلند می‌شد، یک جور تمهیر نشان آزادی بود. این‌‌ همان نقطهٔ محکمی بود که نه ماه در انتظارش بودی. تابستان یعنی نقطه سر خط.
بی‌راه نیست که در این روزهای بهاری برای نوشتن مطلبی درباره تابستان دعوت شده‌ام. هر سال از همین ایام، بوی خوش تابستان از دور می‌آمد و ما با ذهنی پر از رویا و انتظار به پیشوازش می‌رفتیم. بدون آن‌که بدانیم قرار است چه اتفاقی در آن بیفتد. شاید اصلا خوبی‌اش در این بود که نمی‌دانستیم چه تصمیمی برایمان گرفته می‌شود. همه چیز در لحظه و بدون برنامه‌ریزی رخ می‌داد.
تابستان یعنی زمان حال. یعنی همین لحظه. یعنی سر هم کردن آبدوغ‌خیار سر ظهر در اوج تفتیدگی در کسری از ثانیه. توی تابستان نه به تقویم نگاه می‌کردیم و نه به ساعت. همهٔ اموراتمان به طور غریزی با ارتفاع خورشید در آسمان تنظیم می‌شد. نه دلشورهٔ آینده را داشتیم و نه حسرت گذشته را (یا برعکس). همه وجودمان غرق در همین لحظه بود. پیش همین آفتاب هر دم متغیر، که جابه‌جایی هرچند و جبش می‌توانست قواعد بازی‌های ما را عوض کند.
در ذهن ما رضایت معنایی جز بازی نداشت. بازی‌ای که هیچ‌وقت حدی از رضایت نداشت. منفور‌ترین جملهٔ آن فصل این بود که کسی از راه برسد و احمقانه و حق به جانب بگوید: «بسه دیگه، هرچیزی یه حدی داره.» در صورتی که نداشت. هیچ چیزی حد نداشت. قرار نبود داشته باشد. در آن سه ماه رهایی، کاری به مختصات و حجم و حد هیچ چیزی نداشتیم. چه اهمیتی داشت؟ مهم این بود که آن روزهای داغ برای ما مترادف بود با توقف جریان زندگی و امکان فرصت یافتن برای انجام هر کاری، هر کار دلخواهی. یا اصلا برای انجام ندادن هر کاری. فرصت شیرینی بود برای خیره شدن به ترک دیوار‌ها و فکر کردن به رویاهای دوردست. تابستان یعنی رفتن تا بی‌‌‌نهایت. تابستان ته نداشت. هر جای آنکه می‌ایستادیم، انت‌هایش را نمی‌دیدیم. انگار پایانی نداشت- یا نمی‌خواستیم که داشته باشد.
شب‌های تابستان و نورهای رنگی این‌جا و آن‌جایش، هر سال به ما یادآوری می‌کرد که چقدر دنیا زیبا، آرام و غیرقابل پیش‌بینی است. در آن شب‌های گرم و عمیق که هیچ بهانه‌ای برای رنجش و آزردگی نبود، زمان بازی تا دیروقت و محدودهٔ بازی تا شهر‌ها، خیابان‌ها و کوچه‌هایی که برای اولین بار می‌دیدیم گسترش می‌یافت. هر شب تابستان پیش از خواب با خودمان عهد می‌کردیم که فردا بیشترین لذت دنیا را به چنگ خواهیم آورد. و می‌آوردیم. بدون آن‌که نیاز به مقدمه‌چینی و تلاش و زور مضاعف داشته باشیم. همین‌جور متصل خوش می‌گذراندیم.
شب‌ها که می‌خوابیدیم یقین داشتیم صبح نهایتا تا شعاع یکی دو متر آن طرف‌تر بیدار خواهیم شد. ولی صبح‌ها که بلند می‌شدیم، هیچ نمی‌دانستیم که آخر شب قرار است کجا بخوابیم. طراوت تابستان در این بود که هیچ دو روزی‌اش شبیه به هم نمی‌شد. هیچ روزی نمی‌توانستیم حدس بزنیم که فردا چه حادثه و هیجانی، انتظار شادی‌ها و سر و صدای ما را می‌کشد. قلوه‌سنگی بودیم‌‌ رها شده در مسیر جریان رود. رود شیرین و داغی که ما را به هر جا که می‌خواستیم می‌برد. / می‌کشاند
تابستان فصل آتش‌بس بود. فراغتی بود برای طرفین «جدال تربیتی» که هر کدام قوای خود را طی سه ماه تجدید کنند. نور تند آفتاب چهل درجه، فیض مشترکی بود که هم می‌توانست با جاذبه‌اش بچه‌ها را از درون خانه به بیرون و بازی بکشاند و هم با دافعه‌اش، بزرگ‌تر‌ها را به پناه‌جویی در رخوت و سایه ترغیب کند. به این ترتیب هر کدام با قراردادی نانوشته، می‌توانستند در آرامشی بی‌ سرخر، به قلمروهای آزادی خویش دست یابند.
در تابستان همه حواس پنج‌گانه‌مان (و بلکه بیشتر از آن) به کار می‌افتاد. منطق جایش را به غریزه می‌داد تا با هوشیاری کامل، پا به چرخهٔ درک دنیا بگذاریم. ظرفیت بی‌اندازه‌ای برای بلع خوشی‌های عالم داشتیم. در تابستان هیچ آرزویی به تعویق نمی‌افتاد و هر خواسته‌ای، بلافصل امکان محقق شدن می‌یافت. در این فصل، «نیاز» بود که حرف اول را می‌زد.
تابستان چیزی است مربوط به گرما. مربوط به بدن و عرق و هیجان. تابستان یعنی دهن و بزاق و مزه‌های جور واجور. یعنی سرکشیدن لاجرعهٔ نوشیدنی‌ها و شربت‌هایی که نمی‌دانستیم مابقی سال پس کجایند. مزه‌های ترش غیرقابل پیش‌بینی. مزه‌های قدیمی آمده از کوه و دشت و دمن. مزه‌های شیرین دلگرم‌کننده. تابستان یعنی ترکیدن خربزه از شیرینی. یعنی رسیدن و باز شدن همه‌چی. یعنی بلوغ. جوشش بی‌انت‌ها. یعنی جهش به ‌‌نهایت لذت.
تابستان یعنی اغراق. یعنی کنتراست. تابستان یعنی اختلاف آب و آفتاب. یعنی فاصله بیخ دیوار تا وسط کوچه. توی تابستان هیچ چیزی دیزالو نیست. همه چیز با مرزی قاطع از نهایتی به نهایتی می‌رود. تابستان کش و قوس و ناز برنمی‌دارد. با جهش جابه‌جا می‌شود. مثل پریدن جفت پا از روی سنگ‌های داغ توی آب خنک. مثل سر رسیدن ناگهانی یک پیکان خاکی و ناخوانده سر ظهر با ده‌ها بچهٔ قد و نیم‌قد.
مثل تیغ تند آفتاب سر صبح که رویاهای خنک شبانه‌ات را زایل می‌کند. مثل باز شدن چشم اولین بزرگ فامیل پس از سکوت خلسه‌آور قیلوله همگانی زیر صدای ممتد کولرآبی و موسی‌کوتقی‌ها – که به منزله سوت آغاز بازی و شروع نیمه دوم روز بود.
مثل صدای زنگ اولین روز ماه مهر که تلخ و دلشوره‌انداز، پایان این عهد خوش را اعلام می‌کرد.
با آن‌که همیشه با ذهنی پرورده و مهیا، با دیزالوی نرم و شاعرانه به درون تابستان می‌خزیدیم، اما با جامپ‌کاتی تلخ و مدبرانه، از آن به بیرون پرتاب می‌شدیم.
تا سال‌ها فکر می‌کردم که تابستان صرفا مترادف با تعطیلات و مدرسه است. مدت‌ها بود که با تمام شدن دوران تحصیل، آن وقفهٔ بهشتی را در زندگی همیشه جاری بزرگسالی و معیشت تجربه نکرده بودم. اما حالا که فرصت یافتم تا از تهران (که با تعمدی نگران‌کننده همه چیز را دارد به هم شبیه می‌کند، از جمله فصول سال‌ را) فاصله بگیرم و درخشش طلایی این فصل را دوباره از نزدیک تجربه کنم، گمانم بر این شده که تابستان چیزی است ورای مدرسه و کار و تعطیلات. تابستان یعنی پیوند با طبیعت.


saly_man_2



saly_man_1

عکس‌ها از : سالی‌مان



و گویا این‌‌ همان پیوندی است که «سالی‌مان» سی و چند ساله هم در عکس‌هایی که به عنوان مادر از سه فرزند و محیط زندگیشان گرفته، قصد داشته به ما یادآوری کند.
 برای او- که تمام عمرش را در همین خانهٔ روستایی سپری کرده و تمامی عکس‌هایش را نیز در‌‌ همان حوالی گرفته- واژه «کودکی» با «تابستان» قرین است. تابستان در این عکس‌ها مثل فرشته‌ای نگهبان، بدون آن‌که مشخصا دیده شود، شبح‌وار گرداگرد بچه‌هایش حضور دارد و بازی‌ها و خوشی‌هایشان را به گرمی احاطه کرده. لذت و آرامش و فراغت از سر و روی این تصاویر می‌ریزد.
مثل همین عکس آسمانی که در آن ویرجینیا، دختر سه ساله‌ ی عکاس را می‌بینیم که اسباب‌بازی‌هایش را لب آب‌‌ رها کرده و حوله‌پیچ گوشه‌ای تکیه داده و از فرط خستگی و آب‌بازی، همان‌جور نشسته پیش از آن‌که فرصت کنند دسته‌جمعی هندوانه همراه برده‌شان را بخورند، خوابش برده. با اینکه هوا روشن است، اما معلوم نیست چه ساعتی از روزه. مثل باقی عکس‌های سالیمان، نورهای تند پشت سر در فرایند عکاسی او، از وضوح خارج شده و کیفیتی نرم و ابریشمی به خودش گرفته و مثل گردی رویایی و خاطره‌انگیز روی کل عکس نشسته. فضای معرفی شده در تصویر، به نظر گوشه امن و دنجی از طبیعت می‌آید که انگار تا مسافت‌ها دور از آن، هیچ نشانه مزاحمی وجود ندارد. عکاس اینجا نیز- همچون دیگر تصاویرش- دور تا دور عکس را تعمدا تیره کرده تا با حذف جزئیات نالازم، نگاه ما را متوجه کیفیت ویژهٔ این لحظهٔ خاص، در وسط قاب کند. همین خواب لب آب.
سالیمان در هر لحظه‌ای از بازی‌های کودکانش، تغزلی را جست‌وجو می‌کرد. چه در آب‌تنی‌های سرخوشانه‌شان و چه در زخم‌ها و بخیه خوردن‌هایشان. او هرچه کرد و هرچه آفرید برای خودش و خانواده‌اش بود. برای ثبت کودکی بی‌بازگشت کودکانش که یادش بماند آن‌ها در آن ایام تابستان و خوشی، چه حال و احوالی داشته‌اند و در هر حال و احوالی، چه شکلی داشته‌اند.

مجموعه کنجکاوی‌هایی که «مان» و دوربینش در ثبت این لحظات گریزپا فراهم آورده، بسیار بیشتر از آنی است که در کتاب سال ۱۹۹۰ خود چاپ کرد. او پس از آن، در فرصت‌هایی دیگر، هرازگاه یکی دوتایی از عکس‌های کنار گذاشتهٔ این مجموعه‌اش را بیرون کشید و مثل جواهری زیرخاکی رو کرد و یادمان آورد که این لحظهٔ خاص که می‌توانست به راحتی فراموش شود- که شده بود- چقدر یگانه و معتبر است و همچنان چه نفوذی در ذهن متحیر ما دارد.
کدام یک از ماست که جز انبوه آن عکس‌های یادگاری و رسمی و «لبخند بزن» جلوی در و دیوارهای مشهور و مناظر قشنگ درون آلبوم‌هایمان، نخواهد که تصاویری این‌چنین ماندگار شده از آن لحظه‌های فرار فراموش‌شدهٔ تابستانی را داشته باشد؟


سوال و دریغ و نگرانی و هراسی که همچنان در این چهل و دو سالگی با من است.
چطور می‌توان این لحظات می‌نوی گریزپا را ماندگار کرد؟ لحظات بی‌مانندی که در آن هیچ کس هیچ کار مهمی انجام نمی‌دهد و هیچ کس به هیچ چیز افتخار نمی‌کند جز به فرصت حیاتی که نصیبش شده. قلمرویی که در آن همه بازی است و تخیل و رویا. آسایش است و نور و آب. تابستان محض. با هزاران بهانهٔ کوچک و بی‌شمار برای نزدیک شدن به جوهر عالم.
بهانهٔ بهشتی این روزهای نزدیک به تابستان من، شده این‌که صبح‌های زود قبل از رسیدن سرویس مهدکودک، دخترم «آینه» را ببرم پایین دم در و روی لبهٔ نیم‌دیوار مشرف به کوچه بنشانم تا صورتش هم‌قد صورتم شود؛ و بعد در آن دقایق انتظار خنک سر صبح، لپ‌های بادکرده‌اش را- که بعد از خواب شبانه همیشه سفت‌تر از وسط روزه- بوس کنم. به خصوص آن تو رفتگی کوچک روی لپ سمت راستش (از سمت من) که یادگار حرف گوش‌نکردن‌های چند ماه پیش توی ایام مریضی آبله‌مرغونش بود. چه خوب که حرف ما را گوش نکرد و صورتش را خاروند و داغ آن را برای همیشه توی چهره‌اش گذاشت تا این‌جوری لپش را تا ابد از دیگران متمایز کند.
باید ببینیدش. ردش در بهترین جای ممکن افتاده. روی نک منحنی بالای گونه. درست‌‌ همان جایی که وقتی می‌خنده، به چشمش نزدیک‌تر می‌شه.‌‌ همان جایی که وقتی نور بهش می‌تابه، بیشترین درخشندگی و بازتاب را داره.
خوب می‌دانم که ترکیب این لپ و تورفتگی و بوس و لبخند تابستانی، درخشش اصیلی است که مثل هر لحظهٔ آسمانی دیگری، تحت متغیرهای مدام زندگی، دوام زیادی نخواهد آورد؛ و اگر به ترتیبی ماندگارش نکنم، برای همیشه از یادم خواهد رفت.
تا حالا چند بار خواسته‌ام ازش عکس بگیرم، ولی اقرار می‌کنم که نتوانسته‌ام از پس ملاحتش برآیم. اما پیشاپیش با خودم قرار گذاشته‌ام اگر بتوانم آن عکس مفروض دلخواهم را بگیرم، اسمش را بگذارم: «یک آندرلاین مرخّم زیبا».

شهریار توکلی خرداد ۱۳۹۱

صفحه 2 از 8
صفحه قبلی < 1  [2]  3  ... > >> >>| صفحه بعدی