این یادداشت در روزنامه شرق مورخ ۴ مهر ۱۳۹۱ منتشر شده بود که مجدداً در اینجا بازنشر می‌شود.

نگاهی به آخرین نمایشگاه عکس‌های کیارنگ علایی با عنوان «حتی وقتی نمی‌دانیم [آن‌ها به ما نگاه می‌کنند]»


Kiarang_6
بدون عنوان ، کیارنگ علایی ، از مجموعه حتی وقتی نمی دانیم

۱
زیر نگاه بودن توسط امر تکنولوژیک (دستگاه پیشرفته امر نمادین، آنجا که زبان و نام پدر در رابطه‌ای پیوسته در جهت ویرانی سوژه ـ توهم توخالی فاعل شناسای دکارتی ـ گام برمی دارد) در عکس‌های اخیر «کیارنگ علایی» تراژیک‌ترین و هجوآمیز‌ترین روایت دلسوزی سیستم‌ها به حال و روز غم‌زده انسان معاصر است. این دوربین‌ها واجد معنایی دوگانه و متناقض‌اند. دقیقاً دیالکتیک هگلی در اینجا «تز» و «آنتی تز» را به موازات هم و به شکلی وسواسی و مشابه پیش می‌برد. آن‌ها به بهانه حفظ نظم اجتماعی و حفاظت از جان انسان و پیش گیری از هر گونه عمل مجرمانه، هر شخصی که زیر نظر دارند را به عنوان مجرمی بالقوه در نظر می‌گیرند و در وجود هر فرد سالم انسانی، آشوب هیولای درون را به انتظار می‌نشینند. درواقع امر متناقض به شکل بارزی نه در خود دوربین‌ها که در ماهیت آن‌ها در شکلی متعالی خودنمایی می‌کند. ‌‌‌‌ همان قدر که می‌خواهد ضامن امنیت اجتماعی باشد به‌‌‌‌ همان میزان در جهت ویران کردن امنیت روانی گام برمی دارد. سوژه انسانی می‌داند که همیشه زیر نگاه است. و این زیر نگاه و تحت مراقبت بودن یا نیاز به مراقبت داشتن لاجرم باید نتیجه عمل مجرمانه‌ای باشد که هنوز ارتکاب نیافته است. برای نمونه نگاه کنید به داستان فیلم «گزارش اقلیت» ساخته «استیون اسپیلبرگ». آنجا که دستگاه پیش گوییِ جرم، قبل از ارتکاب به کار می‌افتد و آدم‌ها قبل از ارتکاب عمل مجرمانه نه متهم که مجرم قلمداد می‌شوند.
به یاد بیاوریم اتاق فرمان رییس کارخانه در فیلم «عصر جدید چاپلین» و مونیتورینگ کارگران و سنگینی تحمل‌ناپذیر برورکراسی حاکم بر برخی قهرمان داستان‌های «کافکا» را. همه چیز زیر نگاه و تحت کنترل است. این کنترل مانند «تومور پانکراس» که با رفتاری اختاپوسی بر تمامی اعضای سیستم گوارشی چنبره می‌اندازد و فرد را از پای درمی آورد عمل می‌کند، همچنین می‌تواند دنیای دروغین و غیر واقعی را در چشم سوژه به جهانی واقعی و عاری از دروغ تبدیل کند. «کیانو ریوز» در فیلم «The Matrix» ساخته «برادران واچوفسکی» زمانی از داستان پشت پرده جاری بر خود آگاه می‌شود که «مورفیوس» رهبر معنوی کشتی «زایان» او را با جمله‌ای تکان دهنده غافل گیر می‌کند: «به بیابان امر واقعی خوش آمدی»

جمله، جمله‌ای اخطار دهنده است و در یک لحظه تمام باورهای «نیو» را منهدم می‌کند : که هرگونه اینرسی در مقابل این گزاره جدید بس شکننده و محکوم به نابودی است.  خانه‌ای که بر روی آب بنا شده باشد و در یک لحظه و با یک تلنگر کوچک در هم فرو می‌ریزد و غرق می‌شود : تمام آنچه تاکنون زیسته‌ای دروغی بیش نبوده است. تصورش را بکنید «گابریل گارسیا مارکز» در۶۰ سالگی در یک آن متوجه شود که کل دستاورد ادبی و نوشتاری ـ بیوگرافیکش توهمی بیش نبوده است. و جوایز ادبی‌اش هیچ ارتباطی با بنیاد «نوبل» و «پولیتزر» ندارند. این‌‌‌‌ همان مکانیسم هولناکِ نظارتی و دیکته کننده سیستم است. شما آن‌گونه زندگی می‌کنید که سیستم دیکته می‌کند. آن‌گونه فکر می‌کنید، آن‌گونه دوست می‌دارید، عشق بازی می‌کنید و متنفر می‌شوید که سیستم می‌خواهد. در واقع در این حیطه تامل و تفکر شخصی به کل ماهیت خویش را از دست می‌دهد و سوژه به جز یک عروسک خیمه شب بازی که کسی دیگر در پشت صحنه از آن بازی می‌گیرد، بیش نیست و هویت بیرونی ندارد.


the_truman_show_2
The Truman Show  ساخته پیتر ویر

این تراژدی در فیلم «The Truman Show» ساخته ستایش برانگیز «پیترویر» به گونه‌ای دیگر تکرار می‌شود. تمام واقعیت زندگی ترومن فیلمی است که در آن بازی می‌کند و تمام واکنش‌ها، رفتار‌ها، گفتار‌ها و رخدادهای پیرامونش از روی داستانی است که در پشت صحنه کارگردانی می‌شود و اجازه خروج از این دایره محدود و بسته ترسیم شده به او داده نمی‌شود: ‌‌‌‌ همان نمود عینی «مغز در خمره» کانتی. به زبانی دیگر تمام آنچه در هستی سوژه رخ می‌دهد داستانی است که از طرف دیگری بزرگ (A) نوشته شده و روایت می‌شود. حتی خصوصی‌ترین لحظه‌های روابط انسانی. و هیچ گزاره واقعی بیرون این خمره نمود خارجی ندارد. اما هم در «ماتریکس» و «نمایش ترومن» و هم در نظریه مغز در خمره کانتی سیستم یا «دیگری بزرگ» (A) تلاش می‌کند تا از نظر‌ها پنهان بماند. و آنچه رسوایی پشت پرده این داستان دروغین را برملا می‌کند خودآگاهی سوژه به واسطه اتفاقی غیر منتظره و یا فرارسیدن یک منجی به مثابه رخنه‌ای در سیستم است. نه عملی آگاهانه و پیش‌برنده از طرف سیستم حاکم.
اما در عکس‌های «کیارنگ علایی» در مجموعه «حتی وقتی نمی‌دانیم [آن‌ها به ما نگاه می‌کنند]» دیگری بزرگ تلاشی برای پنهان نگه داشتن خود نمی‌کند. و این حضور مستمر در ماهیت خویش واجد گستاخی آزاردهنده‌ای است. مقایسه کنید حضور پنهان و محجوب دوربین فیلمبرداری در سینما را با حضور آشکار و گستاخ دوربین‌های این مجموعه . اما این گستاخی فزاینده‌ای که به خود اجازه می‌دهد در هر مکانی حضور داشته باشد از کجا می‌آید؟ آیا این دوربین‌های نظارت آپولونی‌‌**‌‌ همان برادر ناتنی دوربین‌های سینمایی دیونیسوسی** هستند؟ خواهری که توانسته با روایت داستان‌های جادویی، چند صد هزار و یکشب مرگ رویاهای میلیون‌ها نفر را به تعویق بیاندازد؟ آیا درصورت مثبت بودن پاسخ به پرسش‌های فوق می‌توان رابطه‌ای بین دوربین ژیگاورتوف (سازنده مردی با دوربین فیلمبردای) و این دوربین‌ها برقرار کرد؟
به راستی چرا چشم‌هایِ این دیگریِ بزرگِ تازه به دوران رسیده از بطن تکنولوژی خود را از انظار ما پنهان نمی‌کند، وقتی به ظاهر نمادِ قانون است و در جهت برهم زدن امنیتِ روانی حرکت می‌کند؟ حضوری که از پارانویای توهم توئطئه بر می‌خیزد؟ که مبادا در لحظه‌ای نامعلوم فردی نامعلوم بنا به فکری نامعلوم منجر به رخنه‌ای نامعلوم در دستگاه محافظه‌کار نمادین و نام پدر گردد؟ مبادا اولین میل اودیپی محقق و مادر را از چنگ پدر برباید. اصلاً شاید این  توئطئه از سمت مادر باشد!!! و هزار فکر پارانوییایی دیگر.


shayadvaghtidighar
شاید وقتی دیگر ساخته بهرام بیضایی


Kiarang_17
                  بدون عنوان ، کیارنگ علایی ، از مجموعه حتی وقتی نمی دانیم

۲
 «من زیر نگاهم»
این جمله‌ای است که کیان در فیلم «وقت دیگر شاید»  ساخته «بهرام بیضایی» به روانکاو خود می‌گوید. کیان خود ($) را دوشقه می‌داند حضور و سنگینی کیانی دیگر، که بیشتر از او ارج نهاده شده است را احساس می‌کند. دیگری کوچک (مادر) او را ترک گفته و این ترک لاجرم به واسطه گناهی نابخشوده از طرفِ کیان بوده است. گناهی که مستوجب عقوبتی نابخشودنی است. کیان همیشه باید منتظر تنبیه (اختگی) باشد. و همین احساس گناه و انتظار تنبیه درون او را از هم گسیخته است. او همیشه زیر نگاه است. نگاهی خیره که از جایی نامعلوم به او خیره می‌شود . حتی او در اتاقِ خواب خود نیز احساس امنیت نمی‌کند. همین اتاق خوابِ زیر نگاه در یکی از فریم‌های «حتی وقتی‌ نمی‌دانیم» نیز به چشم می‌خورد. دهشتناک چون کابوسی در وسط روز. یک دوربین مدار بسته به طرزی گستاخانه تمام جزییات اتاق را زیر نظر دارد. اما اینجا‌‌‌‌ همان طور که در بالا اشاره رفت دوربین خود را پنهان نمی‌کند. در واقع نقطه اتصال تمام عکس‌های این مجموعه همین حضور بلاانقطاع دوربین‌های مدار بسته کنترلی است. حضوری که از چشم‌چرانی خویش شر‌‌مسار نیست و در هیئتی مهاجم همه جا سرک می‌کشد . هجوم به کوچک‌ترین لحظات انسانی. اما کدام انسان؟
در این عکس‌ها با طنزی به شدت تلخ هیچ انسانی حضور ندارد. آنچه هست غیاب اوست. آن‌ها کجا رفته‌اند؟ آیا این عکس‌ها آخرین تصاویر بعد ویرانی واپسینند؟ آیا «چرنوبیل» شهر خالی از سکنه به واسطه تشعشعات اتمی (و نمود بزرگ‌ترین سوتی تکنولوژیک بشری) توانسته است خود را در هیئتی جنون آمیز در همه جای دنیا تکثیر کند؟ آیا واپسین صفحات پیشگویی‌های آن پیرمرد ریشوی قرن هفدهمی به حقیقت پیوسته است؟ این طنز پوچ و تلخ رقت آور صدایی است که مانند چکشی به صورت مخاطب می‌کوبد.
عکس‌ها به صورت مرسوم زیبا نیستند. قواعد فرم گرایانه مرسوم و زمان و ساعات محبوب آکادمیک عکس‌گرفتن در آن‌ها عایت نشده است. و از هرگونه پردازش بصری و نرم افزاری یا ابزار‌شناختی در آن‌ها خبری نیست. ماحصل خشونتی است صامت که در سرتاسر مجموعه به چشم می‌خورد. هرچه هست ویرانی و زشتی ناشی از غیبت و فروپاشی سوژه است. سوژه‌ای که یا به کلی از بین رفته است یا از آزار فزاینده امر تکنولوژیک به عصر دوران نخستین پیشازبانی  کوچ کرده است.


۳
 «استنلی کوبریک» هیچوقت مجال و فرصت ساخت فیلمنامه «هوش مصنوعی» را نیافت. در عوض هم صنف او از نسلی دیگر توانست این متن عاشقانه را با احترام به روح کوبریک در رثای مهر مادر جلوی دوربین ببرد. «کوبریک» در فیلمنامه و «اسپیلبرگ» در کارگردانی توانستند یکی از زیبا‌ترین داستان‌هایی که انسان فرامدرن توانسته بود برای ماشین‌های دست ساز خود بنویسد را روایت کنند . هرچند همه می‌دانیم «هوش مصنوعی» فیلمی بیش نیست. و تمام آن خوش بینی فقط توانست به اندازه چند دقیقه و کسری از ۲ ساعت و آن هم صرفاً روی نوار سلولوئید دوام بیاورد. به گمانم تنها «جیمز کامرون» توانست در فیلم «ترمیناتور۲ : روز داوری» واقع‌بینانه‌ترین روایت را از آشوب ماشین‌های خودساخته انسان را جلوی دوربین ببرد . John Connor (دقت کنید به حروف اول این اسم با حروف اول مسیح نجات دهنده : Jesus Christ) خود را برای آخرین نبرد با ترمیناتور‌ها و هیولاهای دست ساز بشر آماده می‌کند و در نگاهی تامل‌برانگیز از میان ویرانه‌های دنیای پیرامونش سوختن خاطره تاب‌بازی کودکانی که نیستند را مرور می‌کند.


Kiarang_9
                بدون عنوان ، کیارنگ علایی ، از مجموعه حتی وقتی نمی دانیم


اگر کودک خیالی برای کشف موجودیتی که شیفته آن است نیازمند نگاه دیگری است، آیا عکس‌های این مجموعه می‌تواند نتیجه‌‌‌‌ همان طلب نگاه نخستین باشد؟ اگر چنین است چرا این سوژه خیالی هیچ‌گاه به وقوع نپیوسته و چرا حضوری حتی شمایلی نیز ندارد؟. شاید این غیبت نتیجه حضور مستمر یک دیگری ویرانگر است. دیگری بزرگی (A) که دیگری کوچک (مادر ـ a) را به کنار رانده و کارکرد بیش از حد نمادینش منجر به ویرانی سوژه و یا غیبت و کوچ او شده است. غیبتی که انگار سال‌ها پیش رخ داده است. اگر سوژه وجود خارجی ندارد این نگاه خیره دوربین‌ها به چه کار می‌آید؟ آیا این ارباب هگلی خواهد توانست بدون حضور بنده باز هم دوام بیاورد؟ اصلاً این دوربین‌ها به چه کسی خیره شده‌اند؟ آیا این دوربین‌ها به ما ـ بیننده عکس‌ها ـ خیره شده‌اند؟
 پیشنهاد می‌کنم بازدیدکننده این عکس‌ها مراقب آن نگاه باشد. نگاه خیره‌ای که از ۱۴ نقطه به او خیره‌ شده‌ است.


…....................................
پی‌نوشت:
*عنوان مقاله‌ای از اسلاوی‌ژیژک / ترجمه مازیار اسلامی/ فصلنامه ارغنون شماره ۲، همچنین نگاه کنید به: «آنچه همیشه می‌خواستید درباره لاکان بدانید اما می‌ترسیدید از هیچکاک بپرسید» / اسلاوی‌ژیژک / ویراستار مهدی پارسا / نشر گام نو.
**آپولون و دیونیسوس از خدایان یونان باستان که به کرات و بر ضد هم در نوشته ‌های نیچه به چشم می‌خورند.

بابک احمدی در مقدمه‌ بر دو جلد کتابی که در باب فلسفه مارتین هایدگر تحت عنوان «هایدگر و پرسش بنیادین»،«هایدگر و تاریخ هستی» نگاشته‌است‌ جمله‌ای تامل‌برانگیز بدین‌مضمون دارد : «هایدگر سخت‌نویس است. و خواندن هایدگر بسی سخت‌تر. من نمی‌خواهم این سختی را برای شما آسان و سهل کنم. بلکه می‌خواهم این سختی را به مخاطب بهتر نشان دهم.»
دشواری و دشوار نویسی جز جدایی ناپذیر سنت فلسفه اروپایی (قاره‌ای) است. برخلاف مکتب  «فلسفه تحلیلی انگلوساکسون» که با رویکردی پوزیتیویستی می‌خواهد به صورتی ساده جهان پیرامون را فرا‌تر از انتزاع حاکم بر زبان و صرفاً در حوزه‌ای ملموس و تجربی برای مخاطب تشریح کند. اما آنچه مهم است این دشوار‌نویسی و دشوار‌اندیشی که منجر به رنج مخاطب می‌شود عمدی و از روی فضل فروشی نیست ، بل این خود دشواری موضوع است که نویسنده و فیلسوف را به دشوار نویسی وا می‌دارد. به زبان ساده  برای تشریح چیزهای دشوار نوشتن به زبان دشوار امری گریز‌ناپزیر است. و این از همسانی و هماهنگی لاجرم ظرف و مظروف می‌اید. هایدگر برای بیان مفهوم دشوار «هستی» با نقدی به تاریخ هستی‌شناسی می‌نویسد که کل تاریخ هستی با ساده‌انگاری به جای تشریح هستی مصروف توضیح و تفسیر «هستنده» گشته است. پس برای  توضیح مفاهیم دشواری که هر آن در خطر لغزیدن در مرداب ساده انگاری و سطحی‌نگری است نیاز به زبانی دشوار دارد. و این لازمه چنین متن‌هایی است‌‌. همان قدر که «هستی و زمان» هایدگر برای بیان هستی و مباحث پیچیده حول آن  نیاز به زبانی دشوار دارد به همانگونه در سویه ای م مخالف کتاب «جامعه باز و دشمنانش» نوشته «کارل ریموند پوپر» که ماهیتی سیاسی و کارکردگرا دارد بایست به زبانی ساده و کاربردی نوشته شود.
از ابتدای شروع به کارم در این وبلاگ بسیاری از دوستان از دشواری متن‌های نوشته شده توسط نگارنده گلایه داشته و دارند گاهی در تماس‌های حضوری یا تلفنی درباره اینکه این دشوارنویسی  از کجا می‌آید توضیح داده‌ام. لازم است اینجا مجددا تاکید کنم که هیچ‌گونه عمدی در دشوار نویسی در این حوزه ندارم و این پیچیدگی متن از خود مباحث پیچیده و دشوار می‌آید و لاجرم این به دشواری نثر می‌انجامد . هرچند این نکته را نباید از یاد برد که دشوار نویسی جریان خودکار خوانش  تولید معنا را کمی متوقف و مختل کرده و موجب هوشیاری و خودآگاهی مخاطب می‌شود.شما نمیتوانید همانگونه که «بالزاک» یا «همینگوی» را می‌خوانید به همان صورت و با همان سرعت پروست یا فاکنر را بخوانید.

دوستی به خاطر پست پیشین این وبلاگ  مرا به استفاده ابزاری از واژگان فلسفی برای اینکه مخاطب نوشته مرا درک نکند یا حوصله‌اش سر برود و یا مواردی دیگر متهم کرده است. از اینکه نوشته‌ای به مخالفت به نوشته من نوشته شده است استقبال می‌کنم. اما متاسفانه نقد دلسوزانه این دوست نیز دچار همان مشکلی است که پاشته آشیل ضمیر ناخودآگاه جمعی اکثریت جامعه عکاسی به حساب می‌آید : نبود نظریه در نگرش انتقادی .

به واقع عکاسی فقط در دوربین عکاسی و خود عکاسی خلاصه نمی‌شود. حداقل برای نگارنده عکاسی در خوانشی میان رشته‌ای و در رابطه با سایر رشته‌ها از جمله فلسفه ، روانکاوی، زیبایی‌شناسی، نظریه فیلم، جامعه‌شناسی و سایر موارد معنی پیدا می‌کند. در کل عکاسی برای من ماهیت خویش را در همین مطالعات فرهنگی و در درون آمیزش گفتمانی و درست در نقطه تلاقی مباحثی است که در بالا اشاره‌اش رفت. به غیر از این نیز نمی‌تواند باشد. اگر خلاف این بود چه نیازی بود مترجمین و مولفین به جای ترجمه و تالیف متونی در باب ساختارهای مکانیکی دوربین دست به ترجمه و تالیف در باب عکاسی و سایر رشته‌های مطالعات فرهنگی دست بزنند. در کارگاهی که چندی پیش در یکی از شهرستا‌ن‌ها داشتم روی این مسئله که امروز بیش از اینکه عکاسی کنیم  باید در عکس‌ها تامل کنیم تاکید و پافشاری بسیاری داشتم. روند دیجیتالی شدن و تکثیر و انتشار عکس‌ها در کپی‌های میلیونی و با سرعتی سرسام‌آور ما را وارد جریانی خودکاری کرده است که از تامل در عکس‌ها دور شده‌ایم.
همچنین در پست مورد انتقاد این دوست اینجانب بیشتر بر ناتوانی‌های خود در مواجهه با عکاسی خبری و با ذکر دلایل پرداخته بودم تا اینکه بخواهم عکاس خبری را به دروغ‌پردازی و... متهم کنم. چرا که اصلاً نیت در ان پست تخطئه و یا خدای نکرده تحقیر عکاسی خبری نبود.  فقط نکته‌ای که به گمانم برای نویسنده محترم سوءتفاهم ایجاد کرده بود خوانشی پدیدار‌شناختی در قبال واقعیت بود که قصد داشت با تحلیل فلسفی و روانکاوانه در باب عکاسی به پرسش‌های ذهنی خود پاسخ دهد. در باب واقعیت و عکاسی که یکی از نتایج پست مذکور بود فقط ذکر همین نکته کافی است که برای مثال یک نفر به تنهایی نمی‌تواند یک هندوانه را درسته قورت بدهد و برای سهولت نیاز به این دارد که هندوانه را قاچ کند و می‌دانیم که هندوانه قاچ شده هیچ نسبتی با هندوانه کامل ندارد. عکاس خبری به خاطر محدودیت دوربین عکاسی مجبور به انتخاب قسمتی از واقعیت است. ممکن است از زوایای دیگر نیز عکس بگیرد و کل داستان را به تمامی در این عکس‌ها منعکس کند. اما این تکه‌ها فقط داستانی تکه تکه شده از واقعیت هستند نه خود واقعیت *.  دوستانی که مرا می‌شناسند می‌دانند که تمام تلاشم این است که حرفی بدون ارجاع به رفرنس و منبع نزنم. در کل به این مهم اعتقاد دارم که سخنی که مبتنی بر نظریه نباشد سخنی سست بنیاد بوده و از دایره ذهنیات مولف فرا‌تر نخواهد رفت. پس یا باید نظریه‌پرداز بود و یا پیرو نظریه. نگارنده هیچ ادعایی در باب نظریه‌پردازی ندارد اما خود را ملزم به پیروی از نظریه می‌داند. هر سخنی که اینجا نوشته می‌شود سعی می‌کند مبتنی بر منبع و ارجاع و نظریه باشد ، هرچند عاری از ضعف نیز نمی‌باشد.
در پایان لازم می‌دانم مراتب خوشحالی خود را از نقد مخالف و نقدی که در خلاف جهت نوشته‌های این پایگاه نگاشته می‌شود را اعلام کنم و این نوشته را نیز به فال نیک می‌گیرم هرچند نباید میل و اشتیاق خودم را از شنیدن نقدی مبتنی بر مباحث علمی و نظری که منجر به گفتمانی علمی شود  پنهان کنم . لازم است از آقای نیک نژاد مدیر محترم سایت عکاسی به خاطر اینکه این نوشته را در اختیار این‌جانب گذاشتند تشکر کنم و در ادامه نیز مطلب را عیناً و بدون دخل تصرف در اختیار مخاطب می‌گذارم تا خود بخواند و  قضاوت کند .

* ـ  برای مطالعه بیشتر در باب هنر و واقعیت مراجعه کنید به :
۱- درآمدی بر پدیدارشناسی/ رابرت ساکالوفسکی/ محمدرضا قربانی/ نشر گام نو
۲- هنر و واقعیت / آفرینش و آزادی (ص‌۲۶۸) / بابک احمدی /  نشر مرکز
۳- حقیقت و زیبایی / بابک احمدی / نشر مرکز
۴- عکاسی هنر میان‌مایه / پیر بوردیو /کیهان ولی‌نژاد/ نشر دیگر
۵- درباره عکاسی / سوزان سونتاگ /  نگین شیدوش /  نشر حرفه نویسنده

......................................................................................................

سالهای سال است که عکاسان مشغول به تصویر کشیدن زمانه زمان خود هستند و سالیان سال پیش تمام سعی خود را کردند تا به ما بگویند که عکاسی فرایندیست آسان و ساده که از انسان بی‌سواد گرفته تا فردی دانشمند به سهولت قادر به درک آن خواهد بود
بار‌ها نیز تعاریفی در باب عکاسی توسط افرادی به ظهور رسید مانند لحظه قطعی که معنی آن می‌شد؛ هرگاه نگاه، احساس و منطق عکاس از منظره پیش روی به یک نقطه واحد رسید عکاس عکس خود را ثبت می‌کند. تا بحال من به نوبه خود تعریفی آموزنده‌تر، خالص‌تر و ناب‌تر از این تعریف ندیده‌ام. و این تعریفی بود که از تمامی اساتید خود در حیطه عکاسی برای مطبوعات آموخته‌ام مانند، مرحوم کاوه گلستان، سیف الله صمدیان، محمد اسلامی راد، امیر علی جوادیان و دیگران که اگر اسمی از آن‌ها نمی‌برم به دلیل عدم حضور ذهن است
در مقابل، سالهاست که متأسفانه سعی بر این شده تا با انتخاب الفاظی مثلاِ فلسفی چنان منظره سخت و دشواری از عکاسی برای دیگران ساخته شود که یا خواننده حوصله خواندن مطلب را نداشته باشد و یا اینکه دست آخر چیزی از آن دستگیرش نشود، شاید که می‌خواهند عکاسی را به دیگران که تازه وارد این عرصه‌اند چنان بنمایانند که بگویند،،، وااای که من چه کار خارق الاده‌ای انجام داده‌ام. خطاب من به کسانی است که نمی‌دانم چقدر و به چه سرزمین‌هایی سفر کرده‌اند که به راحتی و عظمی راسخ می‌گویند. در دنیای واقعی هیچ عکاس خبری وفادار به واقعیت در دنیا وجود خارجی ندارد.
و اینکه بر چه دلیل و منطقی و با یک جمله که من منظورم دوستانی نیستند که برای به تصویر کشیدن فاجعه آذربایجان به آنجا رفته‌اند، به خود اجازه می‌دهند که به راحتی کار عکاسی برای مطبوعات را زیر سؤال برند.
به نظر من اینگونه افراد باید به جامعه عکاسی کمی پاسخگو باشند و برای گفته‌های خود کمی دلیل منطقی بیاورند.
اینکه من حرفی بزنم و نظری را منتشر کنم که تنها به دلیل مجازی بودن فضای انتشار آن فکر کنم کسی روی آن فکر نخواهد کرد، اینکه شب هنگام از خواب بیدار شده‌ام و برای خلاصی از کابوس شبانه ناشی از عذاب وجدان رفتاری غیر عکاسانه، کلماتی را بوجود بیاورم که تنها زاییده فکر خواب آلوده من است. این‌ها هیچکدام دلیل نخواهند شد که در باره چیزی که یا نمی‌دانم و یا نمی‌خواهم که بدانم اظهار نظری قطعی داشته باشم.
اگر از بودن در کنار افرادی که شاید عکاس مطبوعاتی برایشان حکم آرامشی را دارد که ناشی از، از دست دادن ترس فراموش شدن است می‌ترسیم، اگر احساساتمان نازک‌تر از آنند که بخواهیم با خود به قلب خطر و درد انسانهایی ببریم که نمی‌شناسیمشان، اگر از دست دادن آغوش گرم رخت خوابمان برایمان غیر قابل درک است، و یا اگر فکر می‌کنیم که باید تنها در مقابل تصاویر رنج و اندوه انسان‌ها تنها از راه صفحه رنگین تلویزیون ارتباط برقرار کنیم و آه بکشیم
لطفاِ به این نیندیشیم که دیگران چه انسانهای دروغ گویی هستند که با دوربین خود به رنج دیدگان نوع بشر فخر می‌فروشند.
کمی به این فکر کنیم که اگر تصویری از من دل فردی در آنسوی کره خاکی را به لرزه در آورد تا دست در جیب کرده به کسی کمک کند که نمی‌شناسدش،،، به خود و به جهان پیش روی خود کمی راست گفته‌ام.
ولی اگر خواب شیرین را به حضور در جایی به بدی کابوسی شبانه ترجیه می‌دهم و به خود عکاس می‌گویم، به تمام دنیا دروغ گفته‌ام.
لحظه‌ای زیبا‌تر از آن لحظه برایم نیست آنگاه که عکسی که از زمینلرزه بم گرفته بودم را روی فرم آنلاین جمع آوری کمک مالی توسط صلیب سرخ جهانی یافتم.
شاید با یک دلار که کسی با دیدن آن عکس دلش نیامده بود برای خود خرج کند و آنرا برای قربانیان زمینلرزه فرستاده بود، شبی کودکی سری سیر بر بالین برده باشد.
این است عکاسی خبری و این است آن سخن راست که گفته شد و کسی به آرامشی بیشتر دست یافت.
امید دارم اگر کاری را نمی‌دانیم خود را و فکر با ارزش خود را برای زمانی شاید کم گرفتار نکنیم و آنرا بدست کسانی بسپاریم که شاید کمی در باره آن می‌دانند
عکاسی خبری را اگر قادر به انجام آن نیستیم و یا تگر در رو در رو شدن با وقایع، ترس را مانع خود می‌بینیم، زیر سؤال نبریم
با سپاس از تحمل شنیدن سخنی که شاید دوستش ندارید.


  مرتضی نیکوبذل
  عکاس مطبوعاتی

صفحه 3 از 8
صفحه قبلی |<< << < ... 2  [3]  4  ... > >> >>| صفحه بعدی