­

و سرانجام
از قصه‌های شکارچیان چیزی نمی‌‌ماند
 جز یک مرغابی مرده بر پیشخوان
رنج آور است
اما چیز مهمی نیست
بگذار هرچه دوست‌دارند
تعریف کنند /خوب یا بد
داستان‌ها باید ساخته شوند
اما فراموش نکن
تو باید مثل انسان زندگی کنی
جهان جای عجیبی ست
اینجا
هرکس شلیک می‌کند
خودش کشته می‌شود. *


 ۱)
پرسش در باب ماهیت شکار بازخوانی دو روایت اساطیری را پیش رو قرار می‌دهد :

الف- شکار نزد پادشاه

شکار نزد پادشاه جهت اثبات نیرومندی و نمایش قدرت به اطرافیان پادشاه ، پیش‌واکنشی است درمقابل هرگونه تلاش احتمالی برای کودتا و دسیسه‌چینی و چیره‌شدن به فوبیای همیشگی توهم توطئه.


_.jpg
مظفرالدین شاه و سید بحرینی


پیشینه و سنت شکار نزد پادشاهان  قدمتی به درازای تاریخ دارد. و چه بسیار نقش‌ها از تمثال پادشاه نقاشی شده‌اند در حالی که سلاح شکار به دست ، با  هیبت و فیگوری پیروز ، هرچند در نمایش حماقتی دن‌کیشوت وار رو به نقاش خیره شده است. در سویه‌ای روانکاوانه میل به شکار از سوی پادشاه  میل به اثبات نیرومندی جنسی است.‌‌ مانند پدر که پسر را رقیب خود می‌داند و با اجرای مقاربتی نمایشی در حالیکه خیال می‌کند پسر در گوشه‌ای پنهان شده و او را می‌نگرد، تحلیل رفتن و ضعف نیروی جنسی خود را لاپوشانی می‌کند. از آنجا که امر شکار در ذات خود ماهیتی خشونت‌زا دارد ، گونه‌ای هشدار غیر مستقیم و تاکید بر خون‌خواری پادشاه و به نوعی واکنش به ترس شکار شدن توسط اطرافیان است. یعنی کنشی دفاعی در مقابل این توهم که خود شکار نشود. چه بسا این کنش به نوعی میل به لذت در نتیجه عقده کستراکسیون(اختگی)  امرخیالی دارد. که اگر خود این اختگی و کستراکسیون عملا رخ دهد منجر  به توقف در ساحت خیالی لاکانی گشته و بازگشت هیولای هولناک امر واقعی را به دنبال خواهد داشت. در این مورد می‌توان به عنوان نمونه‌ای تاریخی آغا محمد خان قاجار را مثال آورد. که به واسطه اختگی مرتکب جنایتهای هولناک از جمله لذت ازخیره شدن به تلمبار هفتاد هزار چشم از حدقه در آمده شده بود. دقت کنید که این خیره شدن به انبوه چشم‌های از حدقه درآمده به نوعی میل دیوانه‌وار به خیره شدن به خود است،  که در ادامه در باب خیره شدن به خود بیشتر توضیح خواهیم داد. 
از موارد پیش گیرانه دیگر می‌توان به وجود خواجه‌ها در قصر پادشاهان و اخته کردن خدمتکاران شهر ممنوعه امپراطوری چین باستان اشاره کرد. در تاملی روانکاوانه صدور فرمان اخته کردن (بریدن قضیب)،  نه ترس از رابطه جنسی درباریان و خدمت‌کاران با ملکه، که ترس از اخته شدن و شکار شدن از طرف هر نیروی نرینه درون قصر است . نیز اختیار کردن همسران متعدد و میل به افزودن دیوانه‌وار آمار زنان تحت اختیار پادشاه و ولع سیری ناپذیر در همبستر شدن با دختران باکره، گونه‌ای پنهان کردن ضعف جنسی و لاپوشانی‌‌ همان عقده کستراکسیون است. از سوی دیگر پادشاه که خود واضع و مجری قانون است در قامت نام پدر نقش پدری  پیشا‌توتمی را ایفا می‌کند. به باور روانکاوی نام پدر به دو صورت قابل تفسیر است اول به عنوان سدی در مقابل سوژه با صدور فرمان اولین قانون و دروازه ورود به امر نمادین که‌‌ همان محرومیت سوژه از همبستری با محارم است و دوم به عنوان رییس قبیله که صاحب تمام زنان قبیله است و با کنشی زورمندانه رقیبی سرسخت برای پسران قبیله است. با توجه به اینکه نام پدر خود در مقام سوژه از عقده کستراکسیون و اختگی رنج می‌برد افزودن بر تعداد همسران و بالا بردن زنان حرمسرا در حکم‌‌   ارضا و درمان‌‌ همان روان ضربه(تروما)ی اختگی آغازین است.


ب - شکار به عنوان قربانی

فروید اولین عامل روان‌رنجوری را ناشی از عقده پدرکشی می‌داند.‌‌ و با اشاره به  سه شاهکار ادبی اودیپ شهریار سوفوکل، نمایشنامه هملت شکسپیر و رمان برادران کارامازوف داستایوسکی به توصیف این روان رنجوری آغازین میپردازد. در مقاله مشهور توتم و تابو، در روایتی فرضی چنین شرح می‌دهد که اولین پدر به عنوان رئیس قبیله ، صاحب تمام دختران و زنان قبیله بوده است و چون پسران بسیاری در آرزوی مقاربت با زنان قبیله پدر را مانع امیال خود می‌دیدند، با تدبیر و تصمیمی جمعی، دست به قتل پدر زده و و گوشتش را می‌خورند. اما احساس بار گناه و عذاب ناشی از گناه پدرکشی آن‌ها را از همبستر شدن با زنانی که قبلا در حیطه تملک پدر بودند باز می‌دارد. این روان رنجوری آغازین آن‌ها را وادار می‌کند تا هرساله با برگزاری نمایشی نمادین برای ارضای میل دوگانه لذت پدرکشی و خود تنبیهی ناشی از گناه پدر کشی و غلبه بر این روان رنجوری هیستریکال (به عنوان ماتم و ماخولیای یکجا جمع شده) با کشتن و خوردن گوشت حیوانی خاص یا همان توتم به عنوان نشانه‌ای قراردادی (عامل تمییز قبیله‌ها از یکدیگر) به سوگواری صرع گونه پرداخته و با اجرای نمایشی بیمار گونه ، مبادرت به این‌همانی با جسم مقتول و بیجان پدر می‌کنند.  یعنی به بیانی دقیق‌تر اجرای نمایش آیینی توتم،  گونه‌ای خودآزاری و رفتن در  نقش مرده توام با مازوشیسم ناشی از کم کردن بار گناه پدر کشی است.
در ساحت خیالی لاکان کودکی که متوجه شده است موضوع غایی عشق مادر (دیگری بزرگ) کسی غیر از خود (پدر) و  دارای فالوس است، خود تبدیل به فالوس می‌شود. یعنی رفت و برگشتی دوگانه از سوژه به ابژه. پسران نیز با افکندن موجودیت خویش در قالب جسد بیجان و به قتل رسیده پدر، و فرض کردن خود به عنوان مقتول ،سعی در درمان روان ضربه (تروما) ی ناشی از روان رنجوری پدر کشی و تنبیه مازوشیستی خود دارند. فروید استنباط می‌کند که این رفتار نوعی استغفار و طلب بخشش از از اولین احساس مذهبی و زایش خدای فرضی قبیله است. و استغفار از خدا برای طلب بخشش و پرداخت کفاره و قبول ریاضت‌‌ همان استغفار از پدر است. در این تحلیل خود توتم به عنوان شکار از آنجا که ماهیتی مستقل دارد یعنی هیچ خواست آگاهانه‌ای برای توتم شدن و شکار شدن ندارد فی‌نفسه در موضع قدرت است برخلاف شکارچی یا پسران نادم که برای استغفار و برگزاری مراسم نیازمند قربانی، مورد شکار و توتم هستند. و چون با تبدیل کردن خود به توتم و جسم بیجان پدر این آیین و مراسم را پیش می‌برند پس خود تبدیل به مورد شکار گشته و شکار می‌شوند.


1.jpg
عکس از : Robert Capa


2.jpg
 عکس از فاجعه یازده سپتامبر

3.jpg
عکس از : Kevin Carter

۲)

عکاس در مقام سوژه خودآگاه و شکارچی جهت شکار لحظه به واسطه دوربین عکاسی ** به عنوان 
شی جایگزین فالوس سعی در فراچنگ آوردن لحظه گذرا و حیاتی رو به موت را دارد. تا با توسل به آن به ارضاء میل جاودانگی روی کاغذ عکاسی به مثابه فانتزی که پرده نمایش میزانسن ارضای میل است عمل می‌کند. هرچند این ارضاء در ذات خود توهمی بیش نیست. این لحظه می‌تواند صحنه تیر خوردن یک سرباز باشد و یا عکس از کودکی سومالیایی که کرکسی گرسنه به انتظار شکارش نشسته‌است. و یا سقوط کارمند بخت‌برگشته از طبقه پنجاهم ساختمان سازمان تجارت جهانی بعد از برخورد هواپیما به برج‌های دوقلو باشد و یا اصلا در حالتی طنزآمیز شاید لیس زدن یک بچه گربه توسط یک سگ باشد. مهم نیست. آنچه مهم است میل وافر به دیده شدن و خیره شدن عکاس (در مقام سوژه) به خود است. که می‌خواهد چیزی را به مخاطب نشان دهد که یگانه و غیر قابل تکرار است. یعنی‌‌ همان به رخ کشیدن و نمایش نبوغ هنرمندانه. اما همانگونه که در بالا ذکر شده آنچه مدنظر عکاس به عنوان شکارچی است نه در جهت ثبت آن لحظه گذرا و طلایی به عنوان شاهکار هنری که میل به خیره‌شدن در خود به واسطه در هم تنیدگی جایگاه سوژه و ابژه و نتیجتآ   اثبات خود است.‌‌ همان نیرویی که پادشاه را وادار می‌کند تا برای اثبات قدرت و نمایش نمادین بی‌رحمی و خونخواری را نزد اطرافیان خود به اثبات برساند. و نیز به منظور اثبات نیرومندی جنسی بر تعداد زنان دربار می‌افزاید.  اینجا شکار لحظه کنشی است برای میل به دیده شدن. به باور لاکان هیچ سوژه‌ای در ذات خود مستقل و خودبنیاد نیست چرا که ماهیت وجودی خویش را در آینه و در مواجهه با دیگری بزرگ کسب می‌کند: ماهیتی دوگانه و چند تکه. در ساحت امر خیالی در ابتدا کودک متوهم می‌شود که او غایت عشق دیگری بزرگ (مادر) است. اما بعد از مدتی در می‌یابد که میل دیگری بزرگ در شخصی دیگر نهفته است: نام پدر. سعی می‌کند با توهم داشتن فالوس و نهایتآ  تبدیل خود در قالب فالوس (آن چیزی که موجب میل مادر گشته و در پدر است) و فالوس شدن، اهتمام به بازگرداندن میل دیگری بزرگ به خود را دارد. و در این اثناست که   با التفات و قبول نام پدر و پذیرش کستراکسیون (اختگی) قدم به ساحت امر نمادین و قانون نام پدر می‌گذارد. اما پذیرش و آشتی با نام پدر منجر به از بین رفتن این عقده اختگی در وی نمی‌شود و فقدان پیوسته با اوست. پس پیوسته احساسی دوگانه نسبت به نام پدر در او وجود دارد: احساس تنفر به خاطر ا رقابت و نیز میلی آشتی جویانه به خاطر کسب مجوز برای ورود به ساحت امر نمادین و نیز الگویی قدرتمند که می‌خواهد چون پدر شود.
با چنین فرضی عکاس در مقام سوژه شکافته شده با بازسازی میل پدرکشی و اجماع با دیگری بزرگ شکار لحظه را جایگزین جبران کستراکسیون و محرومیت از اجماع اولیه می‌کند. آنچه مسلم است شکار لحظه برای عکاس حکم قانون راز بقاء را دارد . چرا که امر عکاسی کردن تنها راه اثبات عکاس شدن است. همان‌سان که شکارچی نامیده‌شدن نیازمند عمل شکار کردن و یافتن  صید و موضوع شکار است. عکاس نیز نیازمند فراچنگ آوردن لحظه طلایی و رو به موت است. پس عکاس به عنوان شکارچی ماهیتی خود بنیاد و مستقل ندارد بل این موضوع شکار ولحظه گذراست که ماهیتی مستقل و خودبنیاد دارد. شکار برای عکاس موضوع مرگ و زندگی‌است اما برای لحظه گذرا به عنوان موضوع شکار فاقد اهمیت. چرا که موضوع شکار نه میل و نه نیازی به اثبات شدن و نامیده شدن به عنوان موضوع شکار دارد. این قدرت و نیروی بالقوه در موضوع شکار زمانی آشکار می‌شود که شکار می‌شود و در مقام ابژه به سوژه خیره می‌شود.
نزد لاکان نگاه کردن سوژه به ابژه منجر به دیده شدن سوژه و نهایتآ خیره شدن ابژه به سوژه می‌شود. تکرار مراسم توتم و سوگواری به نوعی همذات پنداری با جسد پدر و بدین سان اینهمانی با مقتول و نهایتا مقتول شدن و به قتل رسیدن است. یعنی سوژه با قتل خیالی خود در ذهن بواسطه تکرار آیین سوگواری در تجسم خود خود را قربانی می‌کند تا مورد استغفار قرار گیرد.
فروید در مقاله مشهور روانکاوانه خود در مورد فئودور داستایوسکی و رمان برادران کارامازوف به تشریح و رمزگشایی روانکاوانه روان‌رنجوری‌های داستایوسکی می‌پردازد. و تشریح می‌کند که علل صرع‌ها و روان رنجوری های این نویسنده،  ناشی از احساس گناه نسبت به میل قوی پدرکشی در وی بوده است. و در واقع صرع های وی را بازسازی‌‌ همان نمایش مرگ در وجود داستایوسکی می‌انگارد. چه صرع همیشه با حمله‌های روحی بسیار تکان دهنده و تحلیل رفتن انرژی‌های روحی ذهنی و جسمی است. حتی برای تکمیل چرخه فوق احساس رضایتمندی و عدم مقاومت در مقابل تبعید و حبس در سیبری توسط داستایوسکی را به نوعی پذیرش گناه و میل به تنبیه شدن در مقابل این میل درونی پدرکشی می‌داند. کلیت موارد و مثال‌های فوق در یک چیز نهفته است این‌همانی و از میان رفتن رابطه سوژه و ابژه و‌‌ همان خیره شدن سوژه به ابژه است.
  از آنجا که سوژه عکاسی دستمایه‌ای بصری است و ثابت ، این خیرگی درعکاسی شدید‌تر از تصویر سینماتوگرافیک رخ می‌دهد.  به عبارتی سوژه خود در دام خیرگی تصویر عکاسانه افتاده  و موضوع شکار ابژه می‌شود. عامل محرک عکاس در ثبت لحظه گذرا مثلا لحظه تیر خوردن سرباز توسط رابرت کاپا ،من متعالی یا‌‌ همان super ego است. سعی در سرزنش خود و دیگران در مقام این‌همانی با عامل جنایت‌های بشری (چرا که هم نوع اوست) را دارد. به قول سوزان‌سونتاگ در اینجا لذت از رنج بردن دیگران به نوعی تنبیه کردن خود است  و تکثیر عکس همان تنبیه و موعظه دیگران. این‌گونه رنج بردن و رنج دادن‌‌ همان پرداخت کفاره و نتیجه احساس سنگینی گناه  و استغفار از گناه اولیه  پدرکشی است. چه در این میان نیز با ثبت تصویر قربانی با همانندسازی خود با سوژه بخت برگشته، خود را در جایگاه قربانی قرار می‌دهد. هرچند بیرون از این قاعده نیز خود فرآیند عکاسی به نوعی برگزاری آیین سوگواری برای لحظه  ابژه رو به مرگ است.
در زاویه‌ای دیگر آنچه عکاس را وادار به شکار و ثبت لحظه گذرا می‌کند میل به تجسد در قالب قربانی یا‌‌ همان میل به قربانی شدن است. و نیز طلب استغفار و پرداخت کفاره ،با تحمیل مازوشیسم خودخواسته و آگاهانه  و لذت از رنج بردن خود در مقابل لذت از رنج دیگران. التزام به برگزاری آیین سوگواری منجر به خود تنبیهی و و سبک شدن و غسل تعمید و دست یافتن به بخشودگی‌است. از آنجا که عمل کشتن ،سوزاندن و خوردن توتم و شکار لحظه توسط عکاس امری ناخودآگاه و خارج از تصمیم و اراده خودآگاه است – همانگونه که اودیپ در دام پدرکشی و ارتکاب بزرگ‌ترین گناه و همبستر شدن با مادر شده و خود را مجازات می‌کند- عمل شکار کردن و شکار لحظه توسط عکاس نیز کنشی ناخودآگاه و تقدیری می‌نماید. چه اگر موضوع شکار نباشد ابزاری برای پوشاندن ضغف حکمرانی و ضعف جنسی نزد پادشاه موجود نخواهد بود و نیز عکاس شدن عکاس. این کنش تقدیری بیشترین نمود را زمانی پیدا می‌کند که به واسطه خیره شدن ابژه به عنوان موضوع شکار چرخه انفعالی سوژه تکمیل می‌شود.:

آیا باز هم میتوان ادعا کرد عکاسی شکار لحظه است ؟ یا برعکس؟




------------
پی‌نوشت:
*-رسول یونان/ از مجموعه کنسرت در جهنم/ نشر مینا
**- دقت‌کنید به رابطه سلاح شکارچی و دوربین عکاسی با فالوس (قضیب) و شباهت عجیب صوری این هردو با فالوس

منابع:
۱-کتاب رخداد / مجموعه مقالات/ اسلاوی ژیژک/مراد فرهادپور،مازیار اسلامی، امید‌مهرگان/نشر گام نو
۲-ژاک لاکان/ شون‌هومر/محمدعلی جعفری، سید محمد‌ابراهیم طاهایی/نشر ققنوس
۳-فصلنامه ارغنون/ ویژه روانکاوی ۱و ۲
۴-نگاه کردن به رنج دیگران / سوزان سونتاگ/ پوپه میثاقی/ نشریه‌عکسنامه/ شماره ۱۱


۱

نوشتن در حوزه عکاسی، نوشتن پیرامون عکس نیست. نوشتن در ساحت «امرعکاسانه» است. آن سویه‌ای که می‌خواهد به زبان در نیاید. سویه‌ای پنهان که می‌خواهد نامکشوف بماند. نوشتن از امر عکاسانه تلاشی است برای جستجو، به منظور یافتن رابطه‌ای پنهان میان واژه و امر عکاسانه. امری که در لحظه فشار دادن شا‌تر می‌خواهد زمان در شرف گذر (مرگ) را به بهانه ثبت (جاودانگی) به قتل برساند. و جنازه آرایه‌های بصری را روی کاغذ بر دیوار بیاویزد.


20081103_untitled.jpg

 بدون عنوان ، از مجموعه باغ گمشده، عکس از علیرضا میرزایی


هر عکسی در بطن خود، واجد چنین مکانیسم هولناکی است. و با به تسخیر درآوردن این رابطه میان عناصر شمایلی به قول "سونتاگ"، در عطش تجاوز به ابژه‌های درون کادر به خود می‌پیچد.
این چنین رخنه‌ای عظیم رخ می‌دهد. و این‌‌‌ همان فرافکنی درد ناشی از "تروما" ی وارد شده بر سوژه است. که در تلاش برای میل ورزی می‌خواهد از فروکوفتگی ناشی از بیگانه شدگی و بطلان یکی شدن در وجود مادر انتقام بگیرد. در این میان با زیر پا گذاشتن قانون و نام پدر، با اشتیاقی درونی به استقبال امر واقعی می‌رود. می‌شود چنین گفت انتقامی‌است از ناتوانی فراچنگ آوردن فالوسی که گم شده است (فالوسی که اصلا" نبوده است. مگر در ساحت خیالیش). و بیرحمانه ماده خامش را از واقعیت می‌گیرد (نمی‌گیرد که باز پس می‌گیرد). تا آمد و شد نابهنگام هیولای جذاب" امر واقعی "را توجیه کند. و درد ناشی از ضربه تروما را قابل تحمل. آنچه را به چشم می‌انگارد حبس می‌کند. و محبوس را بیرحمانه درون قاب منجند کرده و محکوم به مرگ می‌کند. گویا می‌خواهد لذت" ژوئیسانس "ی دیرین را در این فرآیند تجربه کند. درگیرودار این عشقبازی ژوییسانسی، به ناگاه با جسد خود (سوژه) مواجه می‌شود. با جسد تکه تکه شده "خود" در میان ابژه‌ها. پی می‌برد قتل ابژه‌‌‌ همان قتل خود (سوژه) بوده است.

از مجموعه مرگ، عکس از علیرضا میرزایی

بدون عنوان از مجموعه مرگ، عکس از علیرضا میرزایی


عکس چنین‌زاده می‌شود.عکاس بر مزار خود به فقدان سوژه پی‌می‌برد. در حالیکه تنها "فاقد" خود عکاس (سوژه )است. و ناتوان از سوگواری. نوشتن در ساحت امر عکاسانه سوگواری بر این فقدان است. مرور مرثیه ایست، بر مزار ی که درون تابوتش هیچ نیست، جز فقدان. و چنین با خود زمزمه می‌کند:
آیا امر عکاسانه ماشه را به سمت عکاس می‌چکاند؟


۲

وقتی قرار است دوربین را حتی برای مدتی، هرچند کوتاه، با انبوهی از لنز و کارت حافظه کنار بگذاری و به دور از رنگ بندی‌های نرم افزارهای مبدل RAW به نوشتن فکر کنی، کمی سخت به نظر می‌رسد. نه اینکه با نوشتن آشنا نباشی. اما وقتی قرار بر این است که در حیطه نثر بنویسی می‌فهمی که این پیشینه ده ساله شاعرانگی نیم بندت هم به دردت نخواهد خورد. اگر شعر می‌خواهد به رستاخیز کلمه سیر کند و کوتاه و موجز شود. برعکس، نثر باکلمات اجاره‌ای طالب فربه‌ای و بسط و توصیف است.
یادم می‌آید ده روز مانده به برگزاری اولین نمایشگاه انفرادیم، وقتی مدیر گالری تلفنی خواست، برای عکس‌هایی که قرار بود سینه دیوار برود، نوشته‌ای بنویسم به خود لرزیدم. چه می‌توانستم بنویسم؟! چه باید می‌نوشتم؟! اصلا مولف در مورد عکسهای خود چه می‌داند؟ و یا اصلا نوشتن از عکس‌هایی که عکاس تمام کار از شا‌تر تا ادیت و پاسپورتو تا قاب انجام داده است در چه موردی می‌تواند باشد؟ آیا باید نیت خود را در مورد چرایی عکس‌ها به زبان بیاورد؟ یا اینکه حرفهای ناتمامش را که در عکس‌ها رخ نداده بگوید. انگار قرار است حفره‌های ناپیدای درون عکس‌ها را با وراجیهای بی‌مورد پر می‌کردم. براستی چه داشتم بگویم؟ هیچ! یاد ساعت 5 صبح روزهای تعطیل می‌افتم. که بی‌اختیار وقتی همه شهر خواب بودند. نیرویی مرا از خواب بیخواب می‌کرد تا دوربین را بردارم و باطری‌ها را چک کنم و حواسم باشد که کمتر از ده گیگابایت کارت حافظه برندارم. انگار بعد از یک هفته که با کسالت، بعد زنگ‌های متوالی ساعت، با کسالت بیدار می‌شدم تا با بی‌میلی سوار سرویس اداره شوم و جنازه‌ام را تا میز اتاقم برسانم، روزهای تعطیل، مصمم‌ترین و جدی‌ترین آدم روی زمین بودم. ماشین را روشن می‌کردم و بیرون می‌زدم و منتظر می‌ماندم تا ظلمات شب جمعه جایش را به گرگ و میش صبح بدهد، و من با اولین شا‌تر دشت کنم. هرچند هیچگاه نمی‌دانستم که از چه چیزی عکس خواهم گرفت. و تمام اراده معطوف به آگاهانگی را به دنیای بخت و اقبال و بی‌خبری می‌سپردم. حال باید درمورد این ستاره‌های نه چندان پرفروغ بخت اقبال شمایل‌های بصری محصور در قاب‌های بر سینه دیوار، داد سخنوری و فلان فلسفه زیبایی‌شناختی می‌دادم. خنده‌ام می‌گیرد. از این انفعالی که گاهی می‌خواهد ادای هزار ادعای فیلسوفانه را چاشنی این ساندویج ابلهانه بیخبری بکند. مدیر گالری خواسته بود و باید می‌نوشتم در مورد عکس‌هایی که حتی نمی‌دانستم آن روز خواهم گرفت یا نه. یا اصلاً از چه باید عکس می‌گرفتم. یا اصلاً نور و هوا باب طبعم بود یا نه. برای نوشتن یک پاراگراف یک هفته طفره رفتم.

۳

قصد نگارنده این سطور، از افزودن یک درگاه به آمار وبلاگ‌هایی که در باب عکاسی می‌نویسند، نگارش یادداشت‌هایی است در باره گونه‌ای از عکاسی که به نام‌های متفاوتی همچون خلاقه، نگاهی دیگر، یا‌‌‌‌ همان در تعریف کلاسیک، فاین آرت گفته می‌شود. و نیز مطالب متفرقه با محوریت رابطه عکاسی با هنر‌ها و رخدادهای پیرامونش. از عکس‌هایی که دوستشان دارم. و از چرایی دوست داشتنشان.. اینکه کاش عکاس این عکس‌ها خودم بودم.

111.jpg

عکس از Robert Hausser


از پیرمردی* که بعد از یک عمر کارنامه پربار هنری اکنون در ساحل یکی از جزایر اسپانیا، زیر سایه‌بان کلبه‌اش، دیگر عکس نمی‌گیرد و فقط به دریا نگاه می‌کند.

61191361.josef_sudek_04.jpg

عکس از :Josef Sudek


از شاعرانه‌های آغشته به نور پیرمرد دوم ** که در پراگ زیر سلطه نازی‌ها ، با دوربین بزرگش به گوشه باغش پناه برده بود تا مبادا در حین عکاسی در داخل شهر  به جرم جاسوسی دستگیر شود. و مادری ***که که از کودکانش جاودانه‌های بی‌مانندی آفریده بود. از سؤالاتی که در باب عکاسی مانند زنبوری در گوشم ویزویز می‌کند. از رابطه عکاسی و ادبیات و نقد، عکاسی و روانکاوی و بسیار مسائل دیگر. مانند هر روز تعطیل بدون صدای بیدار باش زنگ ساعت بیدار می‌شوم. تا این بار به جای دوربین و باتری و کارت حافظه، به سراغ روان نویس unibal ژاپنی و مشتی کاغذ سفید بروم و قدم به هوای گرگ و میش صبح بگذارم. و قلم را به سمت نمی‌دانم چه بچکانم؟

 نگارنده هیچ ادعایی درباره آموزش، جریان سازی، و یا نشان دادن راهی جدید در این عرصه را ندارد. چرا که نه خود را در آن حد می‌بیند. و نه دایره محدود ذهنش چنین اجازه‌ای را به او می‌دهد. اما تمام تلاش خود را به کار خواهد بست. تا با نگرشی پدیدار‌شناسانه، برای جستجوی جواب برای پرسشهای بسیارش، با مخاطب آگاه همراه گردد. دیدن و آموختن را باز فراگیرد. همانگونه که گفتم، قطعا" این نوشته‌ها از دایره محدود ذهن مولف فرا‌تر نخواهد رفت که به حق نیز چنین است. اما امیدوارم که این درگاه با راهنمایی‌ها و همراهیهای مخاطب جدی عکاسی ،این مهم‌ترین و تکان دهنده‌ترین هنر و رسانه معاصر محملی جدید جهت بازآموزی‌ها و کنکاش‌ها و جستجوهای مخاطب جستجوگر گردد.
دست همه دوستان را می‌فشارم.


-------------------------------------------------
پی نوشت:
*اشاره به Robert hausser  عکاس آلمانی
**اشاره به Jusf sudek عکاس لهستانی
***Sally man  عکاس آمریکایی 

صفحه 8 از 8
صفحه قبلی |<< << < ... 7  [8]